



|
همسایه دل مهندس |
|
روزهای آخری که در جلفا بود، همکاری – که دیگر به دوست تبدیل شده بود- به او گفت: « مهندس نمی خواهی آستینی بالا بزنی و خانواده ای تشکیل بدهی؟» چهره بهروز، با تبسمی روشن شد: « تا خدا بخواهد. مگر خبری شده؟» « تا شما چه بخواهی؟» « می ترسم کسی را که باید دل به خدا ببندد، گرفتار درماندگی خودم کنم.» « کسی را به تو معرفی خواهم کرد که دستت را در درماندگی بگیرد و قدت را به عرش ایزدی برساند.» چشم این جوان معصوم با شنیدن این عبارت درخشید و لبش شکفت و گفت: « ناشکری کرده ام اگر به پیشنهادت اهمیت ندهم.» همکار دوست مشعوف از این که کار خیری را به انجام می رساند گفت: « کسی را به تــو معرفی می کنم که دلش با دلت همسایه است و خودش با خودت !» - « عجب حکایتی است ! اهل تبریز است؟!» - « بله» - « همسایگی دل با دل اعتقادی است یا فامیلی؟» - « او همسایه اعتقادی توست !» این پاسخ آخر، مهندس را آرامش بخشید و به لطف خدا امیدوارتر کرد. موضوع درخانواده دو طرف مطرح و خواستگاری هم انجام شد دختر و پسر جوان از اعتقادات یکدیگر آگاه شدند و در شعاع توافق فکری و لطف الهی دیدند که سرنوشت به آنها لبخند می زند. « فردوسی» به ما می گوید که حتی اگر بین ایران و توران سالیان دراز جنگ باشد، رسیدن دو شاهزاده از دو سرزمین متخاصم به وصال یکدیگر غیر ممکن نیست. و « قسمت» به ما می گوید اگر تقدیر بر ازدواج دو جوان پاکدل باشد، حتی اگر آنها را در آسمانها گمراه کنی، آن دو در زمین، در همسایگی هم یکدیگر را خواهند یافت. برای خانواده عروس، همیشه این نگرانی وجود دارد که آیا جوانی که به خواستگاری آمده، توانایی خوشبخت کردن دختر خانواده را دارد؟ این نگرانی گاهی اوقات به وسواس تبدیل می شود و در این صورت می بینی که مدت زمان درازی طول می کشد تا خانواده عروس به نتیجه منطقی برسد. در مورد بهروز هم مشابه این موضوع اتفاق افتاد. « خانم بنی نصرت» می گوید: « اوایل با خودم می گفتم این جوان که اینقدر نسبت به جبهه احساس علاقه و تعهد می کند، چه تضمینی برای شهید نشدنش دارد؟ دوستی که واسطه و معرف این کار خیر بود، روزی علت تعلل ما را پرسید. وقتی آنچه را که در دل داشتم به زبان آوردم، گفت: « خدای ناکرده مگر از خدا غافلید ؛ این همه نوجوان و کودک به بهانه های پیش پا افتاده به خاک سپرده شده اند و این همه پیرمرد کــهــــنــــسال، در سخت ترین شرایط نمی میرند. مگر مرگ در دست ماست که شما نگران آمدن آن هستید؟ دل به خدا بسپارید و این جوان را در تردید باقی نگذارید.» این بود که ما هم توکل به خدا کردیم و موافقت کردیم. روزهای آینده زندگی، بزرگ منشی، مهربانی، عطوفت و ایمان بهروز را ثابت کرد. آقای بنی نصرت که در ابتدا با دودلی به این ازدواج می نگریست، حالا آنچنان به حاج بهروز – که البته بیشتر گرفتار جبهه و جنگ بود که گویا خود او را پرورانده است. می گوید: « آنقدر که نگران بهروز می شدم نگران پسرم رضا نبودم. بهروز، چیز دیگری بود. بهروز کیمیا بود. کیمیا، کیمیا، کیمیا !» و بعد خاطره ای را نقل می کند: « پسرم پس از آموزش سربازی، به دزفول منتقل شد، برای این که ما را از موضوع مطلع کند، زنگ زد. من با او تلفنی صحبت کردم ؛ ولی برای این که مادرش متوجه نشود به او سفارش کردم که نگوید از دزفول تماس می گیرد. مادرش آمد و گوشی را برداشت. هر چه الو گفت کسی جواب نداد. در آخرین لحظات یک نفر جواب داد و گفت دزفول را بمباران کرده اند و تماس با آنها قطع شده است. با گفتن این جمله مادر رضا از حال رفت. به این ترتیب قضیه ای که ما می خواستیم پوشیده بماند، افشاء شد. در پی این ماجرا، اطرافیان اصرار کردند که رضا را به پشت جبهه منتقل کنیم ؛ ولی اول و آخر گفتم که مگر رضای من با دیگر جوانان بسیجی چه فرقی دارد. اگر قرار است نگران رضا باشم، بیشتر از آن، نگران بهروزم. وقتی بهروز متوجه شد که درباره ماندن رضا در جبهه چه نظری داده ام، خیلی تحت تاثیر قرار گرفت و این موضوع بی اهمیت را همه جا نقل کرد.» |
|
وب سايت شهيد مهندس حاج بهروز پورشريفي |