عقبه نیرومند جهاد

به موضوع جنگ بازگردیم. چرا که حاج بهروز، اینقدر که از خود خانه اش صحبت شد، در خانه نمی ماند. با عجله می آمد و با شتاب بر می گشت و همین شیفتگی و علاقه به کار جنگ بود که دوستانش را به انجام هر کار ناممکن و دشواری امیدوار می کرد. این شعار و گزافه گویی نیست. این موضوع را آقای « مهدی ورشابی» هم در گفت و گویی اذعان می دارد.

«... در یکی از جلسایت که با فرماندهان سپاه آقایان محسن رضایی و شمخانی داشتیم، کار دشواری را در مدت زمان بسیار کوتاهی به ما سپردند و انتظار داشتند که ما در قبول این کار بحث و مجادله کنیم. ولی وقتی استقبال ما را دیدند با تعجب پرسیدند که شما چگونه است که هـــیـــچگاه نه نمی گویید و هر ماموریت سخت و دشواری را جهت انجام کار، سریعا می پذیرید؟ گفتم که ما عقبه نیرومندی داریم. عقبه ای که مورد دلگرمی ما بود کسی جز مهندس پورشريفي و دوستانش نبود و من خدا را گواه و شاهد می گیرم که اگر هر ماموریت سختی را بر عهده می گرفتیم، بخاطر این بود که در تعدل، حاج بهروز قوت قلبمان بود و این بهروز بودکه همیشه در جای، جای جنگ، خو را پای کار می رساند و حل مشکل می کرد، خلاصه کلام اینکه اگر بخواهیم مهندسی جهاد را تبیین کنیم. بدون وجود او این مهندسی معنی نخواهد داشت.»

قبل از عملیات فتح المبین در گیلان غرب بود، وقتی متوجه شد که شمیم خوش عملیات از سوی جنوب می آید، گیلان غرب را رها کرد. پرسیدند اینجا چه می کنید؟ گفت: دیدم که فعلا در گیلان غرب خبری نیست، گفتم که سری هم به این منطقه بزنم. اتفاقا حضورش بسیار مفید افتاد. چرا که حاج بهروز از معدود کسانی بود که همه ابعاد یک طرح را به یکباره می دید و این ویژگی – دیدن تمام زوایای کار قبل ار اجراءبرای ما که همه طراحهامان، باشتاب اجراء می شد بسیار مفید بود. او در بررسی طرح ها، از نوع مصالح گرفته تا شخصیت سازندگان و کارگزاران را به سرعت بررسی می کرد و جواب مناسب آن را می یافت.

برخی از افراد مدیر و یا طراح هستند و برخی دیگر مجری و کارگزار. اما بهروز هر جا که لازم می دید از خودش مایه می گذاشت و خودش را خرج می کرد. اینکه من طراح این طرح هستم و یا ناظر اجرایی، وجودش را آلوده نمي کرد ودر حال عمل، مثل یک کارگر ساده وارد کار می شد. چه بسیار هنگام که او را زمان کار دیدند و کارگری ساده انگاشتند. این مرد افلاکی، واقعا خاکی و فروتن بود.

چه آن زمان که مسئول موقت شهرداری جلفا او را کرگری گستاخ یافت. چه آن زمان که استاندار وقت او را به جای آبدارچی شهرداری گرفت.

چه آن زمان که « آقای کلهر» فرمانده گردان مهندسی رزمی جهاد استان تهران،در اوایل تابستان سال شصت و دو، در محور « میمک» روی پل بزرگ رودخانه « گذار خوش» او را دید که با چهره ای خاک آلوده و غبار گرفته،دوشادوش دیگر جهادگران در حال بتن ریزی و یا تخلیه آب روی پل است و اصلا متوجه نشد که او همان مهندس پورشريفي است که از طرف قرارگاه مهندسی ناظر طرح می باشد ؛ هیچ گاه فریب عنوان مهندسی و یا فرماندهی خود را نخورد. هر گاه که فکر می کرد ممکن است پُست دنیوی او را به پَستی بکشاند خود را تا حد خاک پایین می آورد. از یادها نخواهد رفت روزی که قبل از احداث جاده سیدالشهدا،فرماده بزرگوار لشگر 31 عاشورا، شهید مهندس مهدی باکری، بچه های مهندسی لشگر را جمع کرد و گفت همگی با آقای پورشريفي کار کنید. حاج بهروز با لبخند و فروتنی و حجب و حیای توصیف ناپذیر از عنوان فرماندهی طفره رفت. ولی آقا باکری کسی نبود کهکوتاه بیاید. مهندس پورشريفي گفت: « آخر آقا مهدی ! کجای قیافه من به فرماندهی می خورد. من پادویی می کنم. یکی از بچه ها، فرماندهی را به عهده بگیرد، من هم با ایشان کار می کنم

ولی مهندس باکری به هر ترتیبی بود، این مسئولیت را به ایشان سپرد.

وب سايت شهيد مهندس حاج بهروز پورشريفي


View My Stats