



|
شهرداری جلفا |
|
پس از پیروزی انقلاب اسلامی، مهندس پورشريفي که دیگر در بین رهبران محلی انقلاب، جای ویژه ای داشت بمسئولیت حفاظت از مراکز نفتی گمارده شد. روزی که مهندس و پدرش برای هماهنگی این کار نزد نماینده امام رفته بودند. نماینده حضرت امام ابتدا درباره عدم اعتمادی که پیش از انقلاب بین مردم و پلیس حاکم بود، اشاره هایی کرد و بعد اهمیت حفاظت از مراکز سیلو و نفت را متذکر شد. اکبر آقا با خودش می گفت: « چهره این روحانی چقدر برای من آشناست ولی هر چه می اندیشید به خاطر نمي آورد که او را کجا دیده است تا اینکه صحبت از عدم اعتماد بین مردم و نیروی پلیس افتاد و اکبر آقا ناگهان به خاطر آورد که این همان روحانی است که گاهی او را در حوالی شهربانی می دید و با نگاهی مشکوک و آزاردهنده او را مورد خطاب و سرزنش قرار می داد.» مدتی بعد، حفاظت از مراکز سیلو هم به عهده مهندس پورشريفي نهاده شد ؛ اما در فروردین سال 58 شخص دیگری را در این مسئولیت قرار دادند و بهروز را برای انجام وظیفه در شهرداری جلفا منصوب کردند. مهندس پورشريفي آنچه را که در نظر دیگران « فداکاری بزرگ» دیده می شد، « انجام وظیفه ای ناقص تلقی می کرد. همین موضوع راز گمنامی اوست. راز گمنامی مهدی باکری هم همین است و دیگر شهیدان والا مقام نیز. روزی که قرار شد شهردار جدید جلفا به محل کار خود برود. کارمندان شهرداری، طبق وظیفه ای که در طی سالهای خدمت خود آموخته بودند و بر خلاف معمول، کاملا در محل کار خود حاضر بودند. محیط شهرداری آب و جارو شده بود. مسئول موقت شهرداری، دستور داده بود که در طول مسیر داخل اداره، گلدانهایی گذاشته شود. پارچه های رنگارنگی هم با جملات چاپلوسانه درباره خیر مقدم به شهردار جدید، در گوشه و کنار محوطه نصب شده بود. کف راهروها و اتاقها آنقدر نظافت کرده بودند که برق می زد. مسئول موقت شهرداری – که می ترسید مثل رئیس سابقش معزول شود – از ترس این که برنامه درست و بموقع اجرا نشود، پیش از طلوع آفتاب به شهرداری آمد و زنگ در را به صدا درآورد. سرایدار با هول و هراس نمازش را تمام کرد و به سمت در دوید. « چند بار باید زنگ بزنم. چرا در را باز نمی کنی؟!» « ببخشید قربان، سر نماز بودم.» « مگر قرار نبود جلوی اداره ریسه لامپ آویزان کنید؟» « کسی به من چیزی نگفته بود.» « بدو معطل نکن. برو ریسه ها را نصب کن.» ساعاتی بعد، یکی پس از دیگری کارمندان پیدا شدند و هر کس کار ناتمام روز پیش را دست گرفت که تا هنگام ورود شهردار جدید، همه امور مورد تحسین ایشان قرار گیرد. شخصی را به ورودی شهر فرستادند تا با بیسیم آمدن شهردار را اعلام کند. مسئول موقت به هر طرف سر می کشید و اگر چه دست به چیزی نمی زد ولی با فرمانهای قاطعانه، همه آنچه را که می خواست در جای مناسبش قرار می داد. راهروها را معاینه و با انگشت، تمیزی روی شیشه ها و میزها را امتحان کرد. بعد از آن کارها وارد اتاق شهردار شد. در اتاق دوری زد و بعد پشت میز شهردار نشست. چرخی روی صندلی چرخدار زد و چشمانش را بست تا در خیال خود روزی را که می تواند پشت یکی از این میزها بنشیند، پیش بینی کند. احساس بزرگی و قدرت – هر چند خیالی باشد – آدمی را سرشار از غرور می کند. با صدای بار شدن در، کارگری را دید که جسارت کرده و وارد اتاق شهردار شده است. با همان غرور ناشی از خیالات واهی فریاد کشید: « تو اینجا چه می کنی. مگر کارتان تمام شده است که پرسه می زنی؟ اصلا چه کسی به شما اجازه داده که وارد این اتاق بشوی؟ قصد برداشتن چه چیزی را داشتی؟!» تبسمی عمیق در چهره کارگر جوان نشسته بود ؛ ولی چیزی نمی گفت و بی اعتنا به مسئول شهرداری با تعجب به در و دیوار نگاه می کرد. مسئول موقت شهرداری با خود گفت: نکند این کارگر گستاخ از اینکه او را پشت میز شهردار دید متبسم است. یادآوری این موضوع او را ناراحت کرد و برای خرد کردن شخصیت کارگر به سمتش یورش برد. « گفتم برو پی کارت !» « این کارهای بیهوده چیست که انجام می دهید؟» مقام مسئول برافروخت: « به تو مربوط نیست...» تازه وارد می خواست چیزی بگوید ؛ ولی بیسیم قائم مقام حواس هر دوی آنها را پرت کرد. « قربان هنوز هیچ خبری نیس.، چه دستوری می دهید؟» « همانجا بمانید. حواستان باشد که خدای نکرده شهردار بی اطلاع ما وارد شهر نشود که همه مقدمات ما بیهوده خواهد بود.» مامور اطلاع رسانی بله قربانش را گفت و در ادامه او کارگر تازه وارد با خنده ای سرش را تکان داد و با تاسف گفت: « آقایی که من نمی شناسمتان ! شهردار خیلی وقت است که وارد شهر شده. اینقدر خودتان را معذب نکنید.» شهردار موقت عصبی و ناراحت بود، اما حس مبهمی او را از درگیری با این کارگر باز می داشت. انقلاب در شهرهای کوچک نمود روشنی نداشت ؛ ولی همه می دانستند که بسیاری از ارزشهای اجتماعی دگرگون شده است. لحن محکم و طنزآلود این کارگر آنقدر جدی بود که او را از درگیر شدن با وی برحذر می داشت. تازه وارد که درماندگی او را دید، دلش سوخت. دست کرد و از جیبش نامه ای درآورد و به سمت وی گرفت. « من شهردار جدید هستم، پورشريفي !» مقام مسئول، فکر کرد که شاید با گستاخی تازه تری رو به روست. نامه را گرفت و خواند حکم انتصاب مهندس بهروز پورشريفي به شهرداری جلفا بود. نمی توانست باور کند. با خود می گفت یعنی این آدم، با این لباس معمولی و این پیراهن که روی شلوارش انداخته و این کتانی رنگ و رو رفته شهردار شهر شده است؟!! مهندس، منتظر ایستاده بود که مقام مسئول از حالت بهت خارج شود ؛ ولی گویا این زمان بیش از حد طولانی می شد. قائم مقام متوجه سکوت آزاردهنده ای که بین او و شهردار ایجاد شده بود، گردید و با رندی تمام شروع کرد به چیدن بادنجان دور قاب.» « قربان چرا بی اطلاع وارد شدید. ما مهیای اجرای برنامه های خاص بودیم قرار بود برایتان قربانی کنیم.سرود بخوانیم. بزرگان شهر برای ناهار دعوت شده بودند...» « این خرج ها از کدام محل تامین شده است؟» این جمله – مثل میخی که چرخ پر بادی را پنچر می کند – شور و حرارت گوینده را فرو نشاند. در مورد این روز بیاد ماندنی مادر مهندس نکات زیر را از مسافرتی که به جـــلـــفا کرده بود، نقل می کند: « بهروز خیلی کم، از جلفا به تبریز می آمد و اغلب ما برای دیدنش به جلفا می رفتیم. بار اول که رفتیم، سرایدار شهرداری آنقدر بی اطلاع از شرایط جدید پس از انقلاب بود که هنگام سلام و احوالپرسی می خواست با من دست بدهد. وقتی اکراه مرا دید، تازه متوجه شد که قضیه از چه قرار است و عذرخواهی کرد. او می گفت که پیش از این وقتی مهمانی برای شهردار می آمد برخی از آنان که خوش برخورد بودند، با ما دست می دادند. برخورد شما با من آنقدر صمیمی بود که فکر کردم مثل سابق می توانم این کار را بکنم. همین مستخدم به ما گفت که این چه بچه ای است که شما دارید؟ اکبر آقا پرسید: « مگر چه شده است؟» « از همان روزهای اول که رسید، عده ای از افراد بی خانمان و بی بضاعت شهر را شناسایی و طبقه فوقانی شهرداری را که همیشه محل سکونت شهرداران بود، اتاق به اتاق به آنها واگذار کرد. ساختمانی که پیش از انقلاب وقت بی وقت شاهد مراسم جشن و رقص و پایکوبیهای آنچنانی بود، حالا در اختیار فقرا گرفته است.» « پس خودش کجا استراحت می کند. یکی از اتاق های انباری را تر و تمیز کرد. گفتیم آقا این در شان شما نیست، جای بهتری را انتخاب کنید ؛ گفت اتفاقا از سرم هم زیاد است.» مهندس پورشريفي با سادگی تمام بین ما زندگی کرد. خیلی راحت و بی ادعا، فداکاری می کرد و به خودش واقعا سخت می گرفت. آنقدر سخت که حتی نزدیکان و دوستانش باور نمی کردند و استاندار که خود او را به شهرداری منصوب کرده بود ! انتصاب پورشريفي از طریق معرفی یکی از دوستانش صورت گرفته بود. یک بار که گذارش به جلفا افتاد، در شهرداری جلفا، جوانی به استقبالش آمد و کمی درباره وضعیت موجود شهر و فعالیت های انجام شده توضیح داد. استاندار با صبوری گوش کرد. از اینکه می دید شهردار انقلاب در این مدت کم، فعالیت قابل ملاحظه ای داشته است، خوشحال شد و لازم دید که از او قدرانی کند. این بود که از جوان مصاحبش خواست تا او را نزد شهردار ببرد. جوان لختی بهت زده به استاندار نگریست و بعد با خنده ای محجوبانه گفت که خودش شهردار شهر است. « تو خودت شهردار هستی؟!» « اگر خدا قبول کند. خدمتکار مردم هستم !» بهروز شهردار بود، ولی به شهادت آنان که دیده اند به خدمت در شهرداری اکتفا نمی کرد. فقط آنان که با فلسفه عمیق دین باوری آشنا هستند می توانند معنی این جمله ساده را دریابند و آنان که عشق به دنیا از عقبی غافلشان کرده است، این گفتار و کردار را حماقت آمیز می بینند. شبیه همین ماجرا برای شهید مهدی باکری هم رخ داده است. مهدی هم در اوایل انقلاب شهردار شهری بود. که روز بر اثر بارش شدید باران، سیلی در شهر به راه افتاد و برخی از مناطق فقیرنشین را در برگرفت. آب به داخل نفوذ کرد. سکنه محل مجبور شدند که خانه ها را تخلیه نمایند. هر کس در حد توانایی به دیگری کمک کرد ؛ ولی شدت سیل آنقدر زیاد بود که آب تا سطح زیادی بالا آمد. در این میان، خانه پیرزنی هم در محاصره آب واقــــــع شــــده بود و فریاد کمک خواهی او به گوش می رسید. چند جوان که در این هنگامه، مشغول کمک به سیلزدگان بودند به سمت منزل پیرزن شتافتند. وسایلش را جمع و جور کردند و او را از میان آبها نجات دادند. پیرزن دعایشان کرد و هنگام خداحافظی گفت: « درد و بلایتان به جان شهردار بخورد که در رختخواب گرم و نرم خوابیده و به فکر ما بلازدگان نیست.» مهدی که تازه شهردار شده، وسایل پیرزن را تحویلش داد و بی آنکه به روی خودش بیاورد گفت: « ان شاءالله». البته ساعتی بعد، پیرزن که از طریق دیگران متوجه شده بود که آن جوان، خود شهردار بوده است، آنقدر پریشان و نگران از شـــهید مهدی باکری عذرخواهی می کرد که آدمی به رقت حالش ناراحت می شد. در همین ایام – بهار 58- مهندس پورشريفي دست به ایجاد کمیته ای به نام عمران روستایی زد که پس از تشکیل جهادسازندگی در آن ادغام گردید. او در ایجاد و شکل گیری جهاد، نقش مهمی ایفاء کرد. مدتی هم عضو هیات هفت نفره واگذاری زمین شد. این فعالیت ها، حدود یک سال و اندی به طول انجامید و بهروز یادگاری های عمرانی خوبی از خود در منطقه به جا گذاشت. از ساخت جاده و راه گرفته تا احداث حمام و مدرسه و رساندن آب به روستاها که هر کدام با پشتوانه ای عظیم از ایمان و اخلاص ساخته می شد. روح حاکم بر جهاد که نهادی برخاسته از آرمانهای مقدس انقلاب بود، چنان در کالبد مهندس حلول کرد که از آن پس دیگر هیچ گاه نتوانست جهادی نباشد و در نهایت هم برای آنکه جهادی باقی بماند، از قالب جهاد فاصله گرفت. با این همه، ایمان داریم که خدمات او در جلفا، خدا آفرین و خروانق هیچ گاه فراموش نخواهد شد. |
|
وب سايت شهيد مهندس حاج بهروز پورشريفي |