طراح پل عظیم بعثت

عملیات والفجر 8 با موفقیت تمام شد و حاج بهروز با چهره ای گداخته از جنگ، شیمیایی شد و مجروح به تبریز مراجعت کرد. در بخشهایی از صورتش تاول ناشی از شیمیایی شدن دیده می شد.

صلاح دید که به خانه پدر خانمش وارد شود. در زد، در را به رویش گشودند. مادر خانمش دست انداخت که پوتین های خاک گرفته اش را تمیز کند.

- مادر جان به پوتینها دست نزن !

جاذبه کلام بهروز، خانم بنی نصرت را متوقف کرد.

- چرا؟

 - ممکن است اثر گازهای شیمیایی رویش مانده باشد !

 - شوخی می کنی !!

حاج بهروز پیشدستی کرد و پوتین ها را برداشت، خودم خواهم شست. شما زحمت نکشید.

یادگاری های حاج بهروز

در این سالها با آنکه او حضور مداومی در این خانه نداشت، ولی چنان که پیدا بود، غیاب او کمتر از حضورش اثر نداشت. با این حال وقتی که چند روزی را به تهران و تبریز مراجعه می کرد، بسیاری از افراد از روستاهای آذربایجان که با روح خدمتگزار او آشنایی داشتند، برای حل مشکلات خود به او مراجعه می کردند و او هم با جان و دل به آنها خدمت کرد. مهندس خداداد می گوید گاهی اوقات که از مراجعت حاج بهروز به تهران بی اطلاع بودیم، با دیدن مردمی که از راه دور برای حل مشکلاتشان آمده بودند، متوجه می شدیم که مهندس پورشريفي در تهران است.

همین روح بزرگ و خدمتگزار او بود که دوستانش راوادار کرد تا به او پیشنهاد کردند که برای نمایندگی مجلس نامزد شود ؛ ولی او به دلایل مختلف که یکی از آنها وجود جـــنـــــگ بــــود آن را نمی پذیرفت. اگر چه بعدها گروه دوستان کار خودشان را کردند و با تقبل هزینه کار، او را که فردی سریع الرضا بود، تسلیم خواست خود کردند. اما بهروز که خودستایی و تعریف از خود را – حتی به حق و درست – بلد نبود و عمری در گمنامی و دور از شهرت، صادقانه خدمت کرده بود، در انتخابات موفق نشد و این شکست را توفیق الهی یافت که تا باز  هم در خلوت خود به خدمت به جهادگران و بسیجیان بپردازد.

طرح پل عظیم بعثت 

پس از والفجر 8 بلافاصله عملیات مربوط به پل بعثت شروع شد. حاج بهروز مدتها پیش از این در این باره فکرهایی کرده بود. مناسبترین طرح، طرحی بود که شبی قبل از خواب، در رختخواب به سرش زده بود که در نهایت مورد تصویب هم قرار گرفت. جوانب کار به دقت بررسی شد و محاسبه های لازم انجام گردید.

پل بعثت بر روی اروند ساخته شد. این رود به دلیل نزدیکی به خلیج فارس تابع تغییرات آن بود. بطور مثال از تاثیر جزر و مد خلیج در اروند می توان سخن گفت که هم موجب افزایش ارتفاع آب و هم افزایش و یا کاهش سرعت آن می گردید.

عرض رودخانه در محل احداث پل تقریبا یک کیلومتر و حداکثر عمق ان 12 متر بود. اصلی ترن عنصر مورد استفاده در پل، لوله های فولادی به طول 12 متر و قطر 56 اینچ ( 142 سانتی متر ) و ضخامت 16 میلی متر بود.

لوله ها توسط گوشواره هایی به یگدیگر متصل شده بودند، به طوری که مقطع آن به شکل شبکه های لانه زنبوری در می آمد. طبق محاسبه کارشناسان 4000 لوله برای این کار لازم بود.

پس از پر کردن عمق رودخانه از لوله های بهم چـــــسبیده و تراز کردن سطح بالایی آنها به وسیله لوله های مناسب دیگر، سطح پل را آسفالت ریخته و هموار کردند. حرکت قدرتمند و ویرانگر آب اروند با اندیشه توانا حسابگر مهندسان جهادگر قابل کنترل شد.

امکان کنترل لوله ای با ابعاد ذکر شده به صورت سرباز وجود نداشت، چرا که هر لوله پس از ورورد به آب و پرشدن حجم داخل آن، وزن قابل ملاحظه ای می یافت که هنگام قرار گرفتن در جریان رود بر قدرت آن افزوده می شد. تصمیم بر آن شد که سر لوله ها را از دو طرف ببندند. در این صورت طبق قانون سیالات حدود 19 تن نیرو و از طرف آب به لوله وارد می شد و موجب شناور شدن آن می گشت با توجه به اینکه وزن هر لوله تقریبا 5/6 تــــن بـــــــود، دو لوله در بسته می توانست سه لوله در باز را شناور نگهدارد.

حمل لوله ها به وسبله « روتورگ» که وسیله شناور نسبتا بزرگی است و قادر است بارهای سنگین را در آب جابجا کند، انجام گرفت. ذکر این نکته درباره اهمیت بستن سر لوله ها کافی است که در صورت باز شدن سر یک لوله امکان غرق لوله و روتورگ حتمی بود.

پس از انتقال لوله ها به محل احداث پل و اتصال آنها، نسبت به غرق کردن لوله ها اقدام شد که خود به تنهایی عملیات دشوار و پیچیده ای بود.

پیچیده از این نظر که مسئولان نصب و غرق ضمن کنترل تلاطم حاصل از تخلیه هوای لوله ها، باید آنها را به جای مناسب خود هدایت می کردند تا در بستر رودخانه بر روی هم قرار گیرند. برای این کار همه چیز به دقت محاسبه شد و سرعت آب و جزر و مد موجود اندازه گیری گردید. هر اتفاق نامطلوب ممکن بود همه عملیات را به هم بریزد.

پل بعثت با تمام دشواریهای مربوط به خود ساخته شد. پسندیده است که در پایان این شرح مختصر به این نکته ریز اشاره کرد که گرچه طرح اصلی پل بعثت به هنگام استراحت در رختخواب به ذهن پویای مهندس پورشريفي راه یافته بود ؛ ولی اجرای عملی این طرح هیچ مناسبتی با استراحت و رختخواب نداشت. او و یاران همفکرش به همراه صدها جهادگر دیگر از اقصی نقاط کشور از ساخت لوله تا نصب و راه اندازی، روزهای متمادی بطور مداوم تلاش و دوندگی کردند تا طرح به نتیجه برسد. اجرای این طرح در حالی صورت گرفت که دشمن تا دندان مسلح فقط چند کیلومتر از محل پل فاصله داشت.

گاهی اوقات که فرصتی پیش می آمد، حاج بهروز که تمام وقتش را در محورهای عـــمــــلــــیــاتی می گذراند. سری به خانواده می زد ؛ ولی این اتفاق خیلی به ندرت رخ می داد و در صورت وقوع چندان هم طولانی نبود. یک بار مادر خانمش پرسیده بود: « وقتی که به جبهه می روی، بچه ها تنها می مانند؟»

حاجی با لحنی مطمئن و محکم گفته بود. « تنها؟! نه، چطور مگه؟»

« کی پهلوی آنها می ماند؟»

« خدا ! خدا با آنهاست»

آقای بنی نصرت با حسرت می گوید: « خدایی که زبان او جاری می شد با خدایی که در دل ماست خیلی فرق دارد ؛ ما نمی توانیم مثل او خدا بگوییم، به همین خاطر حرفهایش برایمان تعجب انگیز است. دنیای او با دنیای ما فرق داشت چون خودش با ما فرق داشت.»

حاج بهرزو وقتی در خانه بود، دوست داشت تمام و کمال در خدمت همسر و فرزندانش باشد. یک روزوقتی که از محل کارش در تهران به خانه مراجعه کرد، دید که بچه ها در خانه نیستند. دفتر طرحی را که در دست داشت گشود و ورق زد. اما ناگهان دلتنگی غریبی وجودش را فرا گرفت. حس کرد که سالها از خانواده به دور افتاده است. از خودش متعجب شده بود. گاه می شد که ماهها خبری از خانه نداشت ولی نگرانشان نمی شد. امروز چنان دلتنگ آنها شده بود که از بی حوصلگی دفتر را بست و چشمها را بر هم نهاد و تا آمدن همسر و دو فرزند دلبندش باز نکرد.

پرسیدند: « چرا گرفته ای؟»

دلم برایتان تنگ شده بود !

«باور کردنی نیست. دلت برایمان تنگ شده بود؟!»

چرا، مگر من دل ندارم؟

وقتی ماهها از خانه دوری، چطور دلتنگی نمی کنی ؛ ولی وقتی ساعتی ما را نمی بینی اینقدر دلت می گیرد؟!

تو حق داری، وقتی که در جبهه مشغولم، تحت تاثیر هوای جبهه، اصلا یاد علایق شخصی و تعلقات دنیوی نمی افتم. این اثر آن محیط است که آدم را از دنیا و هر چه در آن است جدا می مکند. اینجا در مدنیت و شهرنشینی همه چیز با تعلقات دنیوی ارتباط دارد. در شهر بدون شما دلم می گیرد.

اشک زلالی در گوشه چشم همسرش درخشید و غصه روزهای دوری و تنهایی را به چشم بهروز کشاند. حاج بهروز اندیشید آیا صبوری و تحمل همسرش کمتر از مجاهدت اوست؟ بار تربیت دو فرزند خردسال، آیا سبکتر از پل عظیم خیبر است؟ در سایه مهربانی و گذشت اوست که همه زیباییها و رفاه دنیا را با تحمل رنج و مشقت جبهه طاق زده است. برای یک بار هم که شده، به یاد آورد که او هم مهندس راه و ساختمان است و می تواند مثل خیلیهای دیگر، کارهایی کند که برای همه عمر زن و فرزندان بدون دغدغه مالی زندگی کنند. ولی او برای آنها چه کرده بود ؛ جز اینکه همه هستی خود را زیر قدم رزمندگان خدا قرار داده، همه وقت خود را فدیه آنها ساخته بود.

وقتی این فکرها را می کرد، متوجه اوج گذشت و ایثار خانواده اش می شد. به خود می گفت فداکاری وگذشت را مثال این زن انجام بده که جز خدا کسی نمی داند که قدر مهربان و ایثارگر است. – با تمام گمنامی که داشت – خود را بین دوستان مشهور و به تخص و ایمان می دید و وقتی از این شهرت احساس رضایت می کرد، ناگهان وحشتزده به خود می گفت نکند این همه عذابی که خود و خانواده ات متحمل می شوند، به خاطر همین احساس رضایت و خوسبختی باشد؟! در این زمان به خدا پناه می برد.

نتیجه گفت و گوی درونیش این بود که وقتی به خانه می رسید، خود را شاداب و با نشاط نشان می داد و با بچه ها همبازی می شد. آنها را سوار دوش خود می کرد و در اتاق میگرداند و یا به دنبالشان این سو و آن سو می دوید و سرو صدا می کرد و حرفهای خنده آور می زد و شکلک در می آورد.

همسرش می گفت: آقای مهندس اینکار در شان تو نیست !

جواب داد: همه اینها یادگارهای من هستند. این بچه ها، این حرفها و بازیها، این کارها.

یک بار یکی از آشنایان به شوخی به همسرش گفت: « شما 5 تا بچه دارید

او نپذیرفت: نه من دو تا بچه دارم. یک پسر و یک دختر.

- خیر با آن شور و حالی که حاج بهروز برای بازی با بچه ها دارد شما 5 بچه دارید دو تا اینها و سه تا هم خود حاج بهروز.

البته این کارها از او بعید نبود. آدمی که بین دوستانش مشهور به بیسیم باشد و همه سرورش را در چهره به نمایش بگذارد. چرا نباید در خانه گشاده رو و همبازی فرزندانش نباشد؟ او که می داند ممکن است روز پیش بیاید که خانواده را در سخت ترین حال ترک کند و روانه جبهه شود چرا نباید چنین باشد؟ یک بار به دنبال ماموریتی که پیش آمد، به سرعت به خانه مراجعه کرد محسن و سارا دو فرزندش، هر دو مریض و بیمار بودند و قرار بود که آنها را به دکتر ببرند به همسرش گفت:

ضرورتی پیش آمده است و من باید تا ساعتی در جبهبه باشم؟

مگر قرار نبود بچه ها را دکتر ببری؟

چرا قرار بود ؛ ولی از طرف دیگر هم قرار نبود اتفاقی بیافتد که من مجبور به رفتن شوم، الان مجبورم...

همسرش دیگر صدای او را نمی شنید و با خود می اندیشید سالهاست که به همین شکل زندگی کرده اند و او هر گاه که ضرورت ایجاب کرده است، روانه جبهه شده و این ضرورت هم دم به ساعت مقابل زندگی آنها فرود آمده بود.

حاج بهروز متوجه شد که همسرش غرق در فکر، دیگر به حرفهایش گوش نمی دهد. به خانه برگشت در را بست و نشست. کمی به همسرش که حالتی گریان داشت نگریست. بعد آرامش کرد. گفت: « باشد بدون رضایت تونخواهم رفت.»

همسر با خود گفت: « چه فایده دارد، تو هم مرا خوب می شناسی که راضی خواهم شد. اما این با رضایت نمی دهم.» و بعد همه افکارش را به زبان آورد. حاج بهروز لبخندی زد و گفت: « تو که می دانی من ایمان دارم یکی از درهای بهشت با رضایت همسر باز می شود. بنابراین نمی خواهم از من ناراضی باشی ؛ ولی اگر یک چیز را تضمین کنی من از خانه تکان نخواهم خورد.»

همسرش اشک خود را پاک کرد و پرسید: « چه چیزی را؟!»

مهندس توضیح داد:« اغلب طرحهای اجرایی جهاد، طرحهایی حفاظتی است و برای حفظ جان رزمندگان ساخته می شود. شما اگر جان فقط یک بسیجی را به خاطر غیبت من شهید خواهد شد، گردن میگیری، من حرفی ندارم تا ابد کنار تو خواهم نشت.»

این رند عالم سوز هم می دانست از چه کسی، چه چیزی را می خواهد. همسرش به خوبی او و دلشوره هایش را درک می کرد و به آنها احترام می گذاشت و لحظه ای هم حاضر نبود که پایمال شدن اعتقادات او را – که اعتقادات خودش هم بود – ببیند. این شد که قبول کرد و گفت:

« این همه شما با اخلاص و ایمان زحمت می کشی، خودت را به سختی می اندازی و برای خدا کار می کنی، تازه پس از بازگشتن باید قرقر و نق و نوق ما را تحمل کنی.»

حاج بهروز دلداری داد: « یقین داشته باش که اجر شما از من هم بیشتر است. من وقتی خیالم از عقبه کار راحت باشد. فکرم برای طرحها، بهتر کار می کند.»

بدین ترتیب او باز هم به مت جبهه شتافت تا مشکلات پیش آمده را رفع کند.

وب سايت شهيد مهندس حاج بهروز پورشريفي


View My Stats