تنهایی و گمنامی

بیست و هشتم مرداد سال 67، آتش بس دائمی و رسمی در جنگ ایران و عراق آغاز شد و فرصتی پیش آمد که حاج بهروز مثل دریای طوفان زده ای به آرامش برسد. این آرامش جمع بندی تجارب دوران جنگ و شرایط موجود لازم بود. با خود می اندیشید که پس از جنگ چه باید بکند؟

این سوال از سر ناامیدی و معطلی نبود. سوال او از این جهت بود که می ترسید تجارت چندین و چند ساله و روحیه خدمتگزاریش تلف شود. نگران این نبود که ممکن است جایگاه رفیع خودش را در میان ادارات و سازمانها از دست بدهد. او آشنا به نظامها و سازمانهای اداری بود و همین شناختش موجب نگرانیش می شد. او به خوبی از زوایا و پیچ و خمهای اداری آگاه بود و زبانهای اداری را هم خوب می دانست و هم خوب می فهمید. حتی وقتی صحبت از تعدیل نیرو شد، به راحتی برایش قابل پیش بینی بود که در این تعدیل چه ماجراهایی رخ خواهد داد !

حاج بهروز گرچه ساده زیستی اعجاب انگیزی داشت. ولی بی تردید هیچ گاه خود ساده نبود. خود را به سادگی می زد، چون نمی خواست خوش بینی یک مسلمان مومن را از دست بدهد.شاید برخی از اطرافیان این سادگی او را نوعی ضعف تلقی کنند. آنان که به پیامبر نسبت « اُذُن» می دادند هم بر همین اساس فکر می کردند ؛ دیدیم که چنین نبود. جبرئیل امین با آیه 61 سوره توبه، پاسخ دندان شکنی به آنان داد. 1

تا جنگ بود، هیچ چیز موجب آشفتگی خیالش نمی شد. آنقدر در جنگ و مسائل مربوط به آن برای حاج بهروز جذبه وجود داشت که هیچ گاه فرصت اینکه خود را مشغول موضوعی غیر جنگی کند، نمی یافت. آخر کدام آدم عاقل عاشقی جلوه های ملکوتی فداکاری و خلوص و عشق رادر جــبـــهــه می بیند و به دام تزویر جذبه های دروغین دنیوی می افتد؟ چشمه های فضیلت و رشته کوههای شجاعت را پشت رنگهای ریایی و دنیایی ما دیده بود.

1- و منهم الذین یوذن النبی و یقولون هو اذن قل اذن خیر لکم، یومن بالله و یومن للمومنین

او شهادت عزیزترین یارانش رادر بهترین حالت ممکن ( نماز) دیده بود. او اوج فداکاری انسان را در رفتار و منش بزرگوارانه یک نوجوان جهادگر چهارده ساله که برای رسیدن به شهادت – به وصال یار دلخواه – پر پر می زد، دید بود. چرا باید هوس دنیا داشته باشد؟!

او خود به شوق شهادت، پا به پای همین جهادگران در ارتفاع بلدوزری – که بی شباهت به سیبل میدان تیر نبود – نشسته بود تا راننده ساده جهادی از اینکه مهندس حاج بهروز پورشریفی فرمانده عملیات پشتیبانی مهندس جنگ جهادسازندگی در کنارش نشسته است به خود ببالد و احساس تنهایی و غربت نکند.

او تردیدی نداشت که « بهترین کارها دشوارترین آنهاست» به همین دلیل  دشوارترین زندگی را برای خود برگزیده بود. هیچ گاه به حال عافیت طلبان دنیا زده ای که در میان موج مال و دارایی غوطه ور بودند و یا پست میزهای ریاست یا سیاست از بیم گرداب جنگ و جنون از رویای دنیا آویخته و میز حشیش و حضیض دنیا دو دستی چسبیده بودند، غبطه نخورد. او نهنگ بحر پیمای اقیانوس متلاطم انقاب اسلامی بود و هیچ گاه در آرزوی رسیدن به ساحل عافیت دنیا پشت به این دریا نکرد.

حاج بهروز از کنار آتشفشان روح بلند شهید « مهندس طرحچی» گذشته، ساعتها و روزها چشم به آسمان بیکرانه سعه صدر « سهید ناجیان» دوخته، در رود خروشان « شهید ساجدی» غوطه ور شده، دل به نگاه خندان « شهید رضوی» بسته بود. چه نیازی به عنایت کاسب الدوله بازار الممالک داشت؟ چه احتیاجی به وزیر السلطنه صدر المجالس داشت؟

اصلا کسی که گرفتار عشق به ولایت خمینی (ره) شده باشد، آیا آروزهای رهایی از گرداب کرب و بلا خواهد کرد؟ مظلومیت در دنیا، حق مسلم حسین علیه السلام بود. مظلومیت حق مسلم حاج بهروز است. گمنامی و تنهایی، سرنوشت زیبای اهل بیت حسین علیه السلام، بسیج و جهادگر است و حاج بهروز که هم حسینی، هم بسیجی و هم جهادگر بود !

مزد همه ما شد، گمنامی و تنهــایی                  به به چه سرانجامی القصه چه سودایی

برادر نصرت الله محمودزاده که روزگاری پیش از این وقایع نگار جنگ بوده است چند گاهی است قلمش را بوسیده و کنار گذاشته و به گاه گرفتاری دلتنگی سالگردها می شود، می توان صدای قلمش را شنید، نوشته بود گاهی به هنگام عملیات و سفر به جبهه، همسفر حاج بهروز می شدم. تاکـــیــد می کرد که وقایع جنگ را به وقت و وسواس ثبت و ضبط کنم. روزی پرسیدم:

« حاجی ! مهمترین ویژگی و محور ثبت وقایع جنگ چه چیز باید باشد؟»

جواب داد: « می پرسی محور کارت چه چیز باشد؟ هیچ چیزی به اندازه گمنامی بسیجیها در جنگ نمود ندارد، ولی نمی دانم چرا دنیا و اهل آن را نمی بینند؟!»

گمنامی بسیجی را با چنان باوری مطرح می کرد که حس می کردم این مسائل برای او واقعا عمیق و شاید هم شخصی است. من این راز را با خود نگاه داشته ام. او خودش هم بسیجی بود. شاید این قصه نهاد نا آرام خود اوست که تعریف می کرد. گفت یک بار یک بسیجی برای رسیدن به خط مقدم بی تابی می کرد. وقتی به خط مقدم رسید، بچه ها در حال پاسخ به یک پاتک سنگین دشمن بودند. وقتی بسیجیها را دید، احساس کرد که در میان این همه دلداده دیوانه، عدد قابل شمارشی نیست. با این حال برای آرامش درون خودش ساعتها در کنار خط شکنهای بسیجی ایستاد تا آرام گرفت.

در حقیقت این قصه خود اوست. او عاشق بسیجی و بسیجگری بود. او عاشق تقدیری بود که جماعت بسیجی داشت و آروزهای همان تقدیر را می کرد که به آن رسید ! گمنامی و تنهایی !

آری او از زوایا و پیچ و خمهای اداری آگاه بود و می دانست که بسیجی و جهادگری که راههای آسمانی جبهه را مثل کف دست می شناخت، امروز در خماخم روابط اداری گم خواهد شد هم روزی برسد که به جرم اینکه قیافه ای بسیجی دارد، از ورود او به بارگاه فلان صاحب منصب اداری جلوگیری کنند. این بود که با خود فکر مب کرد، پس از جنگ چه باید بکند؟

آقای درشابی می گوید: « برای پیدا کردن جای مناسب خودش خیلی پرپر زد.»

یکی دیگر می گوید: « هر جا لازم بود، خودش راخرج می کرد.»

و آن دیگری: « با من درد و دل کرد. گفت که شرایط روز به روز سختتر و تنگتر می شود. بچه ها پایگاه و جایگاه ندارند. محلی از اعراب نیستند.»

سوته دل گر گرفته ای نالید:...

- « یک بار هم به من گفت که کافی است بگوییم مهندسی جنگ...! انگار که همه چیز را باخته ایم !»

حاج بهروز، ذهن پویا و تحلیلگری داشت. او اهل محاسبه و پیش بینی بود. اصلا در تمام دوران جنگ کارش همین بود که محاسبه و پیش بینی کند ؛ اما این بار پیش بینی او به مقاومت مصالح و نتیجه طرح مربوط نمی شد. او حدس می زد آنان که بر صندلی های چرخان تکیه زده اند و گوشه دفترشان را با گل فینیکس و ماکت خمپاره و پوکه توپ آراسته اند از مردان تازه رسیده خاک آلوده و مجروح که ترکش خمپاره در سینه دارند استقبال نخواهند کرد.

حاج بهروز پیش بینی می کرد که دیگر کمتر کسی با دل تنگشان هوس گفت و گو خواهد داشت و سر صحبت باز خواهد کرد. با این حال همیشه خود را مدیون یاران غریبش می دید.

اینک منـــم مدیــون یـــاران غـــریبــم                    یــــاران از آسودگـــیهــــا بی نصـــیبم

امــــروز آن آتشفشـــان سوزهـــا کو؟                   آن روزهـــا آن روزها آن روزها کو؟

رفـــــتند و مــا را نیز گم کردند ای دل                   دردا کـــه دیگــر بر نمی گردند ای دل

چشمی به خون تر می کنیم آلاله ها را                    تا نشکند این موج سرد این ناله ها را

خــــون شقــــایقهـا دگـر حرمت ندارد                                        ...؟

بعید بود که این پیش بینی ها را بکند و او – همیشه چاره پرداز مشکلات جنگ بود – به فکر چاره اندیشی نباشد.

همسرش می گوید: « حالا که جنگ تمام شد کمی هم به فکر ما باش، آخر تو هم مهندسی

پدر می گوید: « خدا اجرت بدهد. تو هر چه می توانستی کردی. حالا برگرد سرخانه و زندگیت !»

برادر می گوید: « دیگر بس است...»

همه گفتند، ولی این حرفها را با متانت گوش کرد و با بزرگواری پاسخ داد: من دینی نـــســــبــت به بچه های جبهه برگردنم احساس می کنم.

حاج بهروز به برادر می گوید: « داداش ! کسی به فکر اینها ( جهادگران ) نخواهد بود. اینها در اداره ها گم می شوند دوستی من و آنها در بین آتش محک خورده است. من به یاران دوران آتــــشــم بی وفایی نمی کنم. همه تلاشم را خواهم کرد تا دست کم بعضی از آنان را در شرکت هایی کــــــــه می توان به وجود آورد، دور هم جمع کنم. باز اگرخدای نکرده اتفاقی بیفتد اینها هستد که تکیه گاه نظامند.»

همسرش می گوید: « تو که همیشه در سفری ! چند روز هم در خانه بمان.»

- « هنوز سفر واقعی من شروع نشده است. بگذار کار این بچه های فداکار را سامان بدهم...»

بخاطر همین ساماندهی بود که به همراه برخی از دوستانش طرح ایجاد موسسه ها و شرکت های شمایل، پناه ساز، سازه پردازی، انصار و آذر را ریخت تا مامن بچه های جهادگر باشد. عضو هیات مدیره این شرکت ها بود و حتی مدیر عامل آنها ؛ اما این سمت ها را نه اینکه خود بخواهد بلکه به اجبار دیگران به دوش او می گذاشتند.

اولین طرحی که در جهت بازسازی به اجرا در آورند، طرح آبیاری و زهکشی دشت بیت المقدس از طریق رودخانه بهمن شیر بود.

این طرح پس از مدتی کار به علت تامین نشدن اعتبار نیمه تمام ماند. حاج بهروز چه آرزویی که برای سازندگی میهنش در سر می پروراند و چه سختیها که در این راه متحمل می شد. قصد او این بود که نوع نگرش و فعالیت های جهادگرانی که در جنگ کار کرده بودند از بین نرود. می خواست همان کارآیی زنده بماند و بهره بدهد. درباره طرح بیت المقدس در سال 68 در یک گفت و گوی این گونه از آرزوهای خودش پرده برمی دارد.

- ما می دانیم که روشهایی از لحاظ پروژه های عمرانی در کشور هست و بعضی مواقع ما چاره ای نداریم و نمی توانیم از حدود آنها خارج شویم ؛ ولی حقیقتا درباره این گونه طرح ها – الان مطرح شده – می بینیم که اگر به این روشها بخواهیم رجوع کنیم، زمان بالای 5 یا 6 سال را به دنبال خواهد داشت.

حال اینکه، ما می گوییم یک وزارتخانه با توجه به همین بچه های جنگ باید بتواند در مدت 2 سال این طرح تازه را انجام دهد.

ما می خواهیم استعدادی را بسیج کنیم که به تنهایی 10%، 20% بیشتر از ظرفیت پیش بینی شده کلیه سازمانهای مسئول می خواهد کار انجام دهد و در این باره مجبور هستیم به روشهایی که به این تحرک پاسخگو باشد دست نزنیم. خارج از این روشها برای ما امکان پذیر نخواهد بود.

درباره این پروژه احساس می کنم که کمربندها را یک درجه بیشتر از زمان جنگ باید ببندیم. آن هم به این علت که در زمان جنگ، جنگ مساله همه ما بود. به قول بچه ها، وقتی از اهواز به سمت خرمشهر روانه می شدیم، احساس سبکی می کردیم. نمی دانستیم کاری انجام می دهیم یا نه ؛ ولی گفتیم که ما آن طرف دژبانی سبکتریم.

این موضوع خودش یک بسیج عمومی به ما داده بود و ما در بهره برداری و اســـتفاده از نیروها موفق تر بودیم.

ولی الان ممکن است به این درجه از توجیه – چه مردم و چه مسئولان و چه نیروهای خودمان و حتی خودمان – نرسیده باشیم. باید روی این موضوع کار کنیم. چون آن زمان، در جنگ می گفتیم که اگر شب حمله در کوران جنگ نباشیم، خیانت کرده ایم. حداقلش این را بچه های حزب اللهی می گفتند، حال معادل این سخن را باید در همین پروژه ها جستجو کنیم. معادلش چیست؟ آیا اگر من به این پروژه فکر نکنم گناه کرده ام یا نه؟ به خودمان که بر می گردیم شاید بینی و بین الله یک چنین احساسی دست ندهد. اگر چنین احساسی دست ندهد آن بسیج زمان جنگ را نخواهیم داشت و این نکته ای است که ما بایستی بتوانیم آن را با توجه به واقعیت های موجود جامعه حل کنیم.»

وب سايت شهيد مهندس حاج بهروز پورشريفي


View My Stats