



|
خدمتها و حسرتهای پس از جنگ |
|
یکی از خدمات شایسته حاج بهروز پس از جنگ، کار در مرز شرقی کشور و تحقیقات پیرامون ساختار حفاظتی این مرز بود. از دیگر خدمات او نظارت بر عمران و آبادانی دهها روستای استان سیستان و بلوچستان است. او هیچ گاه از فکر اینکه هدف اصلی جهاد رفع ستم و محرومیت از کشور بوده است، خارج نشد. او از هر فرصت ممکن برای سازندگی روستا ها بهره برد و پس از جنگ نیز این کار را در صدر فعالیت های شرکت های تحت نظارت خود قرار داد. بسیار شایق بود که تجربیات خود را عملا مورد استفاده قرار دهد و از اینکه نتواند توانایی خود را در راه آبادانی وسازندگی به کار گیرد وحشت داشت. با اینکه علاقه مند بود که تجارب دوران جنگ را – در حیطه مهندسی رزمی – ثبت کند ؛ اما برای او کار عملی مهمتر و راضی کننده تر بود. او واقعا تشنه خدمت بود، درست به همان اندازه که بعضی تشنه قدرتند. فرمایش خدای تبارک و تعالی در قرآن کریم است که می فرماید « فاذا فرغب فانصب و الی ربک فارغب». 1
« پس هر گاه از کاری فارغ شدی، کار دیگری را آغاز کن و به سوی پروردگارت دل بسپار.» لحظه ای آرام و قرار نداشت. این است که دوستانش می گویند برای پیدا کردن جای مناسب خود خیلی پرپر می زد. منظور از این جمله این نیست که خدای ناکرده، جاهایی را که خدمت کرد، در شان خود نمی دید. او افلاکی تر از آن بود که ما فکر می کنیم. زندگی او را در شهرداری جلفا و منش او را به هنگام کار، پا به پای کارگران در ساختن طرحها و پل ها – حتی وقتی که فرمانده عملیات مهندسی جنگ جهاد بود – نمی توان فراموش کرد. سخن از دون شان بودن کار نیست، سخن از به هدر رفتن و اتلاف نیرو است. او که به تواناییهای خود واقف بود، به خودش حق نمی داد که این نعمت الهی را دانسته پایمال کند. به همین دلیل برای یافتن جای واقعی خود این در و آن در می زد. نگرانی و دلشوره حاج بهروز، آدمی را دچار اندوهی عظیم می کند. او نگران این بود که نتواند تجربیاتش را منتقل کند ! او نگران این بود که نتواند در جایگاه و مسیر واقعی خود خدمت کند. او نگران این بود نتواند از تجاربش در عمل استفاده کند. او نگران این بود که انقلاب این نسل جهادگر حاضر را از دست بدهد. او نگران این بود که جلسات آینده، جلسه افسوس و درد دل باشد. او نگران این بود که آیا در دل چند دانش آموز دبیرستانی، جمله « کاش من هم به جهاد بروم» وجود دارد؟ از کسی که درد دین داشته باشد، می توان انتظار داشت که نگران بعضی مسائل باشد ؛ اما حاج بهروز که در جنگ آموخته بود از زمان، مکان و امکانات نیروها استفاده بهینه را ببرد، زجرآور بود که گذر باطلانه و عاطلانه زمان را ببیند و ضجه نزند، احساس نگرانی نکند. بیایید چند لحظه ای هم که شده پای اندوه بزرگ او بنشینیم. این سطور مربوط به یکی از جلسات تدوین تجربیات مهندس جنگ در سال 1370 است: «... به نظر من یک مقطعی است که انسان باید ار کند، مقطعی است که باید بنویسد یا حرف بزند من خیلی روی این قضایا فکر کردم. درست است که جهاد و مجموعه بچه های جهاد در یک مقطعی کار کرده اند ؛ ولی برای آنکه حرفها را بزنیم و باورش کنیم، باز هم باید کار کنیم. آیا در مقطعی هستیم که برویم و فقط حرفمان را بزنیم و حالا هر کسی استفاده کرد، و نکرد هم نکرده! این بحث عمیقی است، فکر نمی کنم الان در آن شرایط قرار داشته باشین که به این صورت فکر بکنبم. من معتقدم باید یک بستری معرفی شود برای آن شخصی که می خواهد جهادی کار کند. این لزوما به 10 و 12 سال در جهاد بودن ربطی ندارد الان بالاترین سرمایه ما همین جوانها هستند. من می ترسم بعد از یکی دو سال، ما جلساتی و درد دلی داشته باشیم و یک افسوس و... باید بستری، دستور کاری مشخص کنیم که این جهادی های بالقوه آینده را در آن بستر قرار دهیم و گرنه ما این نسل را از دست می دهیم و والی مراتب بعد. ماده – دوازده سال در جهاد بوده ایم. حالا هم یک مدت می چرخیم و بعدش هم می گوییم بالاخره هر سیستمی باشد ما سعی می کنیم که آدم سالمی باشیم خوب این انتظار از ماست. خودمان را هم راضی نمی کنیم ؛ ولی حالا که اینطوری است و کار درست نیست ما هم یک گوشه ای سالم کار بکنیم. ولی ما چطور می خواهیم به بچه های دیگر... – من همیشه این سوال را دارم که در دل چند تا بچه دبیرستانی هست که « کاش من هم بروم توی جهاد» اگر هست چطوری و اگر نیست چرا؟ اینها چیزهایی است که ما اگر روی آن کار نکنیم... ما نباید جهادهای بالقوه را از دست بدهیم. من خودم فکر می کنم یا با تقویت تشکیلات بسیج کارهایی می شود یا داخل وزارتخانه، یا به هر روش دیگر تا آن تدوین که به عنوان تدوین کامل مورد نظر است انجام بگیرد. داستان جهاد داستانی است که تمام نشده و ادامه خواهد داشت. من می گویم اگر ما فعالیتی را انجام دادیم و روز آخر هم یک وصیت نامه نوشتیم که این وصیت نامه هم کلا مطابق با حرکتمان در طول زندگی بود، این اثر خواهد داشت و می توانم بگویم که تا روز آخر کار کرده ایم. ولی حالا سوالی برایم بوجود آمده است. تا قطعنامه، هر چه که بود بالاخره احساس می کردیم درخط عمل صالح هستیم ولو ممکن است یک انتقاداتی به آن وارد باشد ( چیزی که طبیعی هم هست ) بعد از این هم که می گوییم مورخین قضیه ( جهاد ) هستیم ؛ ولی آیا خودمان از آن تجربیاتمان استفاده عملی کرده ایم؟ یا این که انتظار داریم که احساس می کنم وجود دارد این است که الان دیگر رسالت ما ممکن است نوشتن نباشد...» البته این در مورد ما درست نیست. به عکس، رسالت ما نوشتن است. نوشتن و گسترش دادن این دلشوره ها رسالت ماست باید بنویسیم که قصد حاج بهروز ار ادامه تحصیل و گرفتن مدرک فوق لیسانس خاک، ارضا کردن نفس خاکی نبود. او این کار را یک ضرورت می دید. باید تجربیات و تحصیلات او به هم آمیخته می شدند. باید آنها در جایی به منصه ظهور می رسیدند. سفر او به همراه یک هیات عالی رتبه به آلمان و بازدیدش از کارخانجات پل سازی، یک هوس کودکانه برای گشت و گذار در کنار رودخانه راین نبود. حاج بهروز به دنبال این بود که مجموعه تجاربش را در عمل و نظریه چنان توانا کند که از هر نظر، عملی و نظری، برای آیندگان مفید قرار گیرد. حرکت نظری او سفر به آلمان، ادامه تحصیل و تلاش برای گردآوری تجارب مهندسی جنگ بود ؛ اما این او را راضی نمی کرد. سفر او به لبنان، افغانستان و یا مجموعه فعالیت های شرکت های تحت نظارتش همگی در این راستا قرار داشتند. با اینکه مثل زمان جنگ آرام و قرار نداشت ؛ اما بر خلاف آن روزها خودش هم نمی دانست چرا اینقدر نه دلش لرزان است؟ دایم در تب و تاب، مدام در اضطراب. مدام در چه کنم، چه کنم؟ کسی که همه چه کنم های جنگ را به زیبایی پاسخ می داد، حالا هر روز سراغ آقا مهدی می رفت و می پرسید، چکار کنم؟ آقای ورشابی می گوید: « بعد از جنگ شاید بیشتر از ده دفعه از من پرسید چکار کنم؟ من هم که جوابی نداشتم به طنز و شوخی پناه می بردم و صورت سوالش را با جواب انحرافی عوض می کردم. می گفتم: اگر ما را بگویی باز بله ! وگرنه شما که مهندسید چرا درمانده اید؟!» هر گاه شادیهای ما به بن بست رسید و عقده ها و بغضها راه گلویمان را بستند تازه طـــنــــز شروع می شود. خیلی گفت: « چکار کنیم؟» آنقدر گفت که گریه آقای ورشابی را درآورد. آقای ورشابی گفت: « هیچ کس گریه مرا ندیده بود. من شهادت « شهید طرحچی» را دیده بودم او که روحی آتشفشانی داشت، شب آخر آرام شده بود. ولی ندانستم شب آخرش است. سرنماز مغرب بود که با گلوله مستقیم تانک پرپرشد. هیچ کس گریه مرا ندیده بود. من شهادت « حسین خوشنویسان» را دیده بودم. پس از عملیات هویزه بود. یک شب، وقتی در سنگری در حال استراحت بودیم گفت: مهدی برویم بیرون بخوابیم. گفتم: آتش دشمن سنگین است ! اصرار کرد و با هم بیرون آمدیم. نمی دانم این چه کاری بود که به آن اصرار می کرد. آن شب تا صبح نماز خواند. با صدایی خیلی رسا عبادت کرد. حال که فکر می کنم، حس می کنم که انگـــار می خواست که زیر آتش دشمن، معاشقه و مغازله کردن را نشانم بدهد. صبح که شد رفت و غیبش زد و دیگر ندیدمش ! من شهادت ناجیان، رضوی ساجدی رادیده بودم. همه اینها مثل هم بودند. رفتارشان، حالشان. حاج بهروز هم همین طور بود ؛ ولی هیچ کس گریه مرا ندیده بود. حاج بهروز اشک مرا درآورد.» - آقای مهدی ! می دانی چرا حاج بهروز اشک تو را درآورد؟ برای اینکه شما نتوانستی جواب چه کنمش را بدهی ! وقتی که گفت « انگار همه درها به رویمان بسته شده است»، نتوانستی حتی یک در را به رویش باز کنی ! وقتی که گفت « بچه ها جایگاه ندارند»، وقتی که گفت « اگر بگوییم مهندسی جنگ، آن وقت همه چیز را باختیم»، دیدی که درست می گوید، یاد دوران جنگ افتادی که همه « چه کنیم» ها را برایت حل می کرد. اما وقتی که گفت می خواهم بروم، آه از نهادت برآمد. اشکت درآمد. حالا گریه کن آقا مهدی، گریه کن ! |
|
وب سايت شهيد مهندس حاج بهروز پورشريفي |