طرح های باور نکردنی !

چنین به نظر می رسد که مهندس پورشريفي در آغاز، خطر جنگ را چندان جدی نمی گرفته است. چرا که بعید به نظر می رسد از کسی که پس از ورود به جنگ تحمیلی هیچ رغبت به دوری از ان در خود نیافت، خطر را حس کند و از آن بپرهیزد. در هر حال آقای مهندس بنا به قول خودش، تیرماه سال شصت بود که وارد جنگ شد.

ورود او به جنگ، از طریق جهاد سازندگی آذربایجان شرقی بود. پس از آن مدتی با قرارگاه مهندس رزمی نجف اشرف همکاری کرد و گرچه در مصاحبه های خود هیچ گاه به اینکه مسئول قرارگاه بوده است، اشاره ای نمی کند. به این مقام هم رسید تا اینکه قبل از اجرای عملیات عظیم خیبر، در مهندسی رزمی ستاد مرکزی پشتیبانی مهندسی جنگ جهادسازندگی مشغول گردید.

از او سوال شد: « آقای مهندس به نظر من جهاد یعنی محل تجمع یک عده مثل شما. به نظر شما جهاد و جهادگر یعنی چه؟!»

در جواب مثل اینکه حرف کفرآمیزی شنیده باشد، کفت: « اصلا اینطور نیست و مساله عمیق تر از این حرفهاست. جهادگر فردی معتقد به جمهوری اسلامی و مدافع اسلام تا سرحد شهادت است. فردی است که برای سازندگی و از بین بردن آثار ظلم و جور تلاش می کند. امتی که بزرگترین انقلاب را در طول تاریخ به ثمر رسانده اند، از جهادگران انتظار دارند که به مسئولیت خودشان درباره امانت گرانی که بر دوش دارند، آگاه باشند و به عمل آن عمل کنند. ما که باشیم در این میدان؟!»

ولی اومرد همین میدان بود و جایگاه واقعی خود را خوب یافته بود. ظاهرا اولین سفر جنگی او به گیلان غرب بوده و مدتی در این منطقه خدمت کرده است. طرحهای دفاعی و تهاجمی او در این منطقه بسیار مفید و چشمگیر بوده است – چنانکه پیداست همه طرح های مهندس پورشريفي، یک ویژگی عجیب داشتند و اغلب این طرحها را کارشناسان و فرماندهان جنگ باور نمی کردند و غیر عملی می دانستند. روزهای اول کار در جنگ برای مهندس، روزهای سختی بود. سخت از این نظر که پس از تفکر و تامل در مسائل مربوط به دفاع یا تهاجم، طرحی را به فرماندگان جنگ ارائه می داد. ولی بلافاصله جواب می شنید که این غیرممکن است. مهندس از طرحش دفـــاع می کرد: « می دانم، سخت و باور نکردنی است ولی ایمان دارم که غیرممکن نیست.»

« روشهای شما روشهای تجربه شده و مطمئنی نیست و جایی که اعتماد به طرحی وجود ندارد، نمي توانیم نیروها به خطر آزمایش طرح بسپاریم.»

« اگر فکر می کنید که می توانید از راههای تجربه شده دشمن را شکست دهید، اشتباه می کنید صدام با این همه مستشار و کارشناس نظامی بعید به نظر می رسد که راههای شناخته شده و مطمئن را کنترل نکند.»

در انتهای این مبحث، برخی از فرماندگان او را به حال خود رها می کردند و در دل خود به سادگی او ریشخند می زدند. برخی دیگر برای این که از دستش خلاص شوند می گفتند چه مانع دارد، بروید و طرح را پیاده کنید. این ویژگی در اغلب طرح هایی که جهادگران در طراحی و اجرای آن نقش داشتند پیدا بود.

تیمسار صیاد شیرازی در این باره می گوید: « حدود دو یا سه هفته پیش از عملیات طریق القدس، عده ای از جهادگران به ما مراجعه کردند و گفتند که اگر اجازه دهید، برای اینکه کارها سریعتر پیش برود، از میان این تپه های رملی، جاده ای احداث می کنیم. بنده که مسئول منطقه بودم طرحشان را قبول نکردم. کار بی فایده ای به نظر می رسید گفتم که این امکان ندارد ؛ چون منطقه در معرض خطر است و این کار فقط موجب اتلاف وقت و نیرو می شود اصرار کردند که شما اجازه بدهید، ما کار را به انجام می رسانیم. باز هم موافقت نکردم و گفتم حتی اگر بتوانید این کار را بکنید، جاده شما پس از چند روز در زیر طوفانهای شنی که گاه و بیگاه به پا می خیزد، محو خواهد شد.

آنها – ( جهادگران ) – باز هم اصرار کردند و آنقدر سماجت به خرج دادند که مجبور شدم بگویم که بروید وطرح را پیاده کنید. با این جمله آنها را از سر خود وا کردم.

بچه های جهادی رفتند و من تا مدتی از آنها خبر نداشتم ؛ تا اینکه پس از پانزده روز افسری خبر داد که عده ای جهادگر با شما کار دارند.

من موضوع جاده را کاملا فراموش کرده بودم و در واقع اصلا باور نمی کردم که چنین طرحی قابل اجرا باشد. وقتی با آنها روبرو شدم باز هم موضوع را به خاطر نیاوردم یکی از آنها گفت که جاده حاضر است.

پرسیدم: « کدام جاده؟»

گفت: جاده ای که پانزده روز پیش اجازه ساختنش را دادید.

ماجرا را به خاطر آوردم ؛ ولی چون به اصل طرح اعتقادی نداشتم، اهمیت شایسته ای به آن ندادم. جهادگران با اصرار زیاد مرا برای بازدید از جاده بردند. پس از دیدن جاده، تازه متوجه عظمت کار آنها شدم.

اساس طرح، استفاده از شفته آهک بود البته زحمات زیاد دیگری هم کشیده بودند. مثلا در طول 9 کیلومتری جاده، دو سوی آنرا با حصیر و درختچه پوشانده بودند که از طوفانهای شن حرامان شد.

جهادگران به شکرانه اتمام موفقیت آمیز جاده و من به خاطر ایمانی که به کار جهادگران آوردم، نماز ظهر و عصر را روی جاده خواندیم. در سایه وجود همین جاده بود که در شب عملیات طریق القدس هجده کیلومتر در مناطق تحت نفوذ عراق پیشروی کردیم و خود را به تنگه چزابه و شهر بستان نزدیک کردیم.»

هجده ماه از اشغال تنگه حاجیان، بازی دراز و چرمیان می گذشت. اغلب ارتفاعات مهم منطقه تحت تسلط و نفوذ رژیم عراق بود. بدین ترتیب تنگه حاجیان که گذرگاه مهمی بین گیلان غرب و سر پل ذهاب محسوب می شد، دور از دسترس نیروهای اسلام بود و این در حالی بود که دشمن با استفاده از این سلطه با توپخانه خود شهرهای گیلان غرب و اسلام آباد غرب را می کوبید.

در پی اطلاع مهندس بهروز پورشريفي از شرایط حاکم در منطقه، وی در سفری به شناسایی موقعیت منطقه پرداخت و در نهایت طرحی را برای باز پس گرفتن تنگه ارائه داد.

می بایست در استتار کامل در نقاط مشخصی از ارتفاعات، سکوهای تانک ایجاد می کردند. ولی کیفیت اجرای کار، مورد تایید قرار نمی گرفت. مهندس، بی توجه به آیه های یاس، بسم الله کار را گفت. « و جعلنا» ی استتار را خواند. شبهای متمادی بر ارتفاعات گذشت ؛ ولی دشمن از دیدن بلدوزرها و لودرها کور شده بود. سکوهای تانک آماده شد، فرستاده مهندس خبر آورد که هنگ زرهی تقاضای ارسال تانک آنها را رد کرده است و گفته بودند که طرح شما قابل اجرا نیست و با این روش، این تنگه بسیار حساس را نمی توان از دشمن باز پس گرفت.

پورشريفي مایوس نشد و درخواست خود را از هنگ زرهی دیگری تامین کرد و بالاخره قرار شد ک پس از استقرار مخفیانه تانک ها در محل سکوها عملیات آغاز شود.

فرمانده هنگ نگاهی به نقشه منطقه انداخت و با تعجب پرسید: « واقعا حیرت انگیز است که دستگاههای راهسازی تا چنین ارتفاعاتی بالا رفته اند. اما در عین حال دیده نشده اند. چطور کاری را توانستید انجام  دهید؟.»

« به کمک خدا، ما فقط مجری برنامه بودیم و مدیریت طرح در دست اولیاء خدا بود. ما فقط قطعات بلدوزر را با هلی کوپتر تا ارتفاعات بردیم و پس از اتصال قطعات کار را شروع کردیم. اما حالا با توجع به اینکه جایگاه هر تانک و مسیرش مشخص است. کار خیلی راحت تر است.»

قرار شد که نیروهای پیاده نظام ضمن حرکت به طرف تنگه حاجیان از طریق تانک های مستقر در ارتفاعات پشتیبانی شوند.

نیروها در حال آماده شدن بودند. در آخرین روز کار دستگاهها، وقتی که مهندس و راننده لودری در حال تکمیل یکی از سکوها بودند، به علت تیرگی شدید هوا و دید ناکافی راننده، ناگهان لودر واژگون شده بود، از مهلکه گریخت ؛ ولی بهروز در زیر لودر به دام افتاد.

اما معجزه ای رخ داد و تمام سنگینی لودر را صندلی متحمل شد. راننده وحشت زده و درمانده در تاریکی شب کمک می خواست و توجهی به مهندس که با آرامش غریبی صدایش می کرد نداشت.

بهروز از او خواست که نترسد و سعی کند که زیر کمرش را از خاک خالی کند.

- « مهندس ! یعنی چیزیت نشد؟»

- « خیر ! شما محبت کن زیر کمرم را خالی کن و مرا بیرون بکش. البته خوبست که کمی هم عجله کنی !»

راننده به سرعت مشغول کندن خاک شد. صندلی زیر فشار سنگینی لودر به صدا در آمده بود و بهروز ضمن این که انتظار سفری را می کشید، با خود می اندیشید که اگر بمیرد آیا این طرح سرانجام لازم را خواهد یافت؟

بالاخره راننده، مهندس را از زیر لودر خارج کرد، هنوز بهروز در زیر لودر بود که ناگهان صندلی لودر درهم پیچید و لودر با صدایی مهیب فرو نشست. حاصل این حادثه چند دنده شکسته و چهره ای سوخته برای بهروز بود.

سرانجام، نیروها آماده عملیات شدند و طرح آزاد سازی تنگه حاجیان از لوث وجود صدامیان به اجرا درآمد. آتش بی امان تانک ها – که حضور باور نکردنی آنها در ارتفاعات اطراف تنگه موجب حیرت صدامیان شده بود – مجال دفاع به نیروهای دشمن نیمی داد. بدین ترتیب، نیروهای پیاده توانستند به کمک آتش تامین تانک ها، منطقه را آزاد کنند.

وب سايت شهيد مهندس حاج بهروز پورشريفي


View My Stats