



|
آخرین جمعه فروردین |
|
« یک هفته پیش از تصادف، دسته جمعی رفته بودیم بیرون، کوهپایه های اطراف تبریز به بابا باغی. حاجی بهروز هم با ما بود. وقتی اطراق کردیم، رفت و روی سنگی نشست. از دور تماشایش کردیم. به سعید نشانش دادم. سخت، غرق در فکر شده بود. یک لحظه فکر شومی در سرم منتشر شد. با خود گفتم که انگار خاک مرگ روی بهروز پاشیده اند. چنان غرق در خیال شد بود که انگار فقط یک مجسمه است از سعید پرسیدم: بهروز به چه چیزی فکر می کند؟ خودم جواب سوالم را می دانستم. او در عالم ما نبود. به خانه برگشتیم. آمد رو به روی مادر نشست به آرامی و با لحنی محکم پرسید: - از من راضی هستی؟ - مادر قربان صدقه اش رفت. او دوباره پرسید: - مرا حلال می کنی؟ از من راضی هستی؟ مادر باز هم قربان صدقه اش رفت و او را بوسید. در طول هفته بین تهران و تبریز رفت و آمد می کرد. تهران که می رسید، سعی می کرد سراغ همه را بگیرد. عادت به تجدید دیدار با آشنایان داشت. گاهی اوقات، فقط به خاطر یک دیدار و گاهی هم برای راهنمایی و تذکر به سراغ دوستانش می رفت. این آخرین سفر تهرانش بود. مدتی در شرکت به کارها رسیدگی کرد. در چند جلسه رسمی با دوستان شرکت جست تا اینکه روز چهارشنبه رسید. چهارشنبه سیاه !» عصر روز چهارشنبه، شب آخرین روز فروردین، ساعت پنج و نیم بعداز ظهر، حاج بهروز سر راه، سری به آقای خیروی زد. گفت: « حاضر شو که عازم تبریز شویم.» حاج بهروز باز هم اصرار کرد، آنقدر پافشاری کرد که بالاخره آقای خیروی تسلیم شد. قرار گذاشتند که ساعت شش، از محل شرکت پناه ساز به سمت تبریز حرکت کنند. سه نفر بودند. حاج بهروز بود و آقای خیروی و آقای محمد باقر کاظم مختمی،حاجی گفت:« نوبتی هم باشد نوبت شماست که استراحت کرده اید و باید پشت فرمان بنشینید،ولی با احتیاط رانندگی کنید.» به خاطر آورد که آقاجان خیلی تاکید کرده که آهسته رانندگی کند. به راننده یادآوری کرد. آقاجان سفارش کرده که آهسته برانید. پس احتیاط کن. این سفارشها و تذکرات، باب صحبت از تصادف را باز کرد، هر کس از یک تصادف – که به نظر عجیب می آمد – سخن گفت. عجیب ترین تصادفات از ماجراهای جبهه بود. حاج بهروز جلو نشسته بود و خستگی از چهره اش پیدا. گاهی که سکوتی برقرار می شد، می توانستی ببینی که حاج بهروز غرق در فکر، دچار بهت زدگی شده است. بیشتر حرفها سر تصادف بود. سواری حامل جهادگران از سه راه امامزاده حسین بن علی (ع) گذشت. حاج بهروز نگاهی به افق امامزاده انداخت و آه عمیقی کشید. راننده زیر چشمی نگاهی به حاج بهروز انداخت و پایش را روی پدال گاز فشار داد. روی تابلویی در سمت راست جاده، نوشته شده بود « قزوین 30 کیلومتر». سواری حاج بهروز از کنار تابلو به سرعت گذشت. حاج بهروز بهت زده و متحیر به راننده گفت که بایستد، شاید با خود گفت: پس چرا اتفاقی نیافتاد؟ - برگردیم امامزاده ! اشکالی ندارد که برگردیم، ها؟! - کاری داری؟ - کار؟! بله. تنگ غروبست و چند دقیقه دیگر وقت اذان ما هم که در طول عمر به همه چیز غیر از نماز اهمیت داده ایم. چرا امروز نمازمان را سر وقت نخوانیم؟ آقای محمد باقر کاظم مختمی ته دلش خوشحال شد. بلافاصله دور زد و حدود پنج کیلومتر راه رفته را بازگشتند و در محوطه امامزاده حسین بن علی (ع) توقف کردند. دم غروب بود و صدای قرآن پیش از اذان به ذرات وجود آدم نفوذ می کرد. راننده غیبش زد. حاج بهروزو آقای خیروی در صحن امامزاده جلوی بنا، قدم می زدند و معماری ساختمان نگاه می کردند. حاج بهروز گفت: اینها کار مهندسان مسلمان است؟ کاشی کاری ها، طاقها، رواق ها، ایوان و آستان امامزاده در نظر مهندس چه زیبا می نمود. اصلا در این غروب همه چیز قشنگ تر شده بود انگار قصد دلبری دارند، اما او که دلش در گرو یار دیگری است، زیبایی دنیا را تجلی ملاحت خدا می بیند. پس از اذان نمازشان را خواندند. آقای خیری با خودش گفت: « حاجی امــشب چقدر بلند بلند نماز می خواند.» اهالی و زائران امامزاده با تعجب از کنار او می گذشتند خیروی باز اندیشید: « اینطور بلند خواندن نماز ریا نیست؟» ولی بلافاصله مثل اینکه گناه کبیره ای مرتکب شده باشد خودش را سرزنش کرد: « حاجی اهل ریا نیست و گرنه این قدر گمنام نبود.» از نماز حاجی لذت می برد. با خود گفت:« ولی عجب نمازی می خواند.» یاد حسین خوشنویسان و آخرین نمازهای رسایش بخیر اینها مامور بودند که راه و رسم معاشقه و مغازله را به مردم بیاموزند. پس از نماز هنگام بازگشتن، باز هم حاجی به ساختمان امامزاده نگاه کرد و گفت: « پس می شود که هم مهندس باشیم و هم مسلمان !» همان هنگام شام را هم خوردند. حاجی پول شام را حساب کرد. هنگام حرکت به آقای خیروی گفت: شما جلو بنشینید من می خواهم حق خواب را ادا کنم. مگر خواب هم حقی بر گردن شما دارد؟ حق خواب خیلی خورده ام. راست می گفت ! اغلب مثل همین الان که می خواست حق خواب را ادا کند، یا توی ماشین بود یا سر کار. سرش را روی دستش تکیه می داد و لحظه ای استراحت می کرد. لازم بود که این دم آخر مدیون خواب نباشد. در تیرگی و تاریکی شب به راه افتاد ند. نور چراغ اتومبیل های که سمت مقابل می آمدند، چنان با قدرت و سرعت نزدیک می شدند که گویی قصد بردن کسی را دارند. انگار حاجی با خودش گفت: «دیگر وقتش رسیده است.» « شبتان به خیر من خوابیدم» راننده در آینه مقابل، چهره آرام حاج بهروز را از نظر گذراند. اندیشید: « چه زود خوابید. انگار سالها خوابیده است.» به خیروی که کنار دستش نشسته بود نگاهی کرد و لبخندی زد. خیروی جواب تبسمش را داد به حاج بهروز نظری انداخت. تبسم همیشگی مهندس روی چهره اش پخش شده بود ؛ اما این بار شکفته تر و زیباتر. آقای خیروی معلوم نبود که چه فکری کرده است ؛ اما کمربند ایمنی را روی دوشش انداخت و قفل آن را بست. راننده با خود گفت: « من هم باید این کار بکنم. بگذار از سر پیچ رد شویم.» به تابلو « قزوین 30 کیلومتر» چیزی نمانده بود. آقای خیروی خودش را زیر کمربند جا به جا کرد. دو خورشید پر نور، با قدرت و سرعت از طرف مقابل نزدیک می شدند. حاج بهروز لبخند می زد. شاید خواب می دید که رفته و رسیده است خورشیدها نزدیکتر شدند. انگار داشت قیامت می شد چون صدایی مثل صوراسرافیل به گوش می آمد و ناگهان قیامت شد. سواری غرق نور، صدای صور اسرافیل انگار با صدای انهدام دنیا قاطی شده بود. خیروی زیر فشار کمربند و صداها گفت: « انگار تصادف کرده ایم.» ولی هر چه منتظر ماند دید که این لحظات سخت تمامی ندارد. گفت: « لحظه تصادف چقدر طولانی بود !» دیدم که مردم از راه رسیدند. محمد باقر کاظم مختمی جان به جان آفرین تسلیم کرده بود. حاجی داخل ماشین نبود. سالها بود که می خواست پرواز کند. |
|
وب سايت شهيد مهندس حاج بهروز پورشريفي |