یادمان باشد، یادگارهای او

همسرش با نگرانی پرسید: « چرا دیر کردند؟»

- «عجله نکن می رسند، بلند شو از منزل پدرش خبر بگیر.»

سراسیمه برخاست و بار دیگر تلفن زد.

- « آقاجان خبری نشد؟»

صدای اکبر آقا گرفتگی به گوش می رسید: « ناراحت نباش دخترم

- آقاجان چرا صدایتان گرفته است، چیزی شده؟

- نترس بابا یه تصادف کوچک !

- تصادف؟!

گوشی را انداخت، دست محسن را گرفت و از در بیرون زد. مادر پرسید: « چی شده؟»

کسی نبود که جوابش را بدهد.

در خانه اکبر آقا همه حاضر بودند. خواهر بودند. خواهر، برادر، مادر، پدر، بعضی از فامیل.

« چرا همه اینجا جمع شده اند؟»

اکبر آقا دستی روی عروسش کشید: « نگران نباش دخترم تصادف کرده اند. حالا هم از تاکستان دارند می آورند تبریز.

اگر تصادف کرده اند چرا از تاکستان به تبریز می آورند؟ ببرند تهران ! این سوال پاسخ وحشتناک و غم انگیز داشت. همه می گریستند. خانم بنی نصرت دخترش را در آغوش فشرد. دختر گفت: « هر طور شده باشد. خودم پرستاریش را می کنم. حتی اگر...»

دلش نمی آمد فلج شدن حاج بهروز را ببیند. فکر کرد که الحق و الانصاف شهادت حق بهروز است.

یاد خوابش افتاد، که بهروز رفته و زن گرفته، دو تا هم بچه از زن تازه اش دارد. فکر کرد: « قیافه زن چه شکلی بود؟» یاد خودش و بچه ها افتاد.

حالا همه چیز برایش تکرار می شد. بهروز آمده بود خواستگاری. پسر دایی هم همراهش بود. جهیزیه را سوار وانت کردند و رفتند تهران. شبهای تنهایی و صدای مارش نظامی ! حاجی آمد و با هم رفتند گردش. بچه ها راروی کول سوار کرده بود و می تاخت. گفت: « تو مهندسی این کارها چیست؟» حاجی گفت: اینها یادگارهای من است ! دو یادگاری بهروز را در آغوش فشرد و از حال رفت.

وب سايت شهيد مهندس حاج بهروز پورشريفي


View My Stats