پایان تنهایی، آغاز گمنامی

خبر به تهران رسید. دوستانی که صبح همان روز، هزار خاطره از تبسم دلنشین حاج بهروز داشتند، بهت زده و ناباورانه یکدیگر را خبر کردند.

گرچه بار همه اندیشه ها و کتابها بر روی دوش سی و دو حرف الفبا نشسته است ؛ ولی این حروف هیچ گاه قادر نخواهند بود ژرفای غم انگیز جدایی را تصویر کنند. مصیبت زده ای خواند: رفیقانم خرامیدند و رفتند، مرا بیچاره نامیدند و رفتند.

دیوار جدایی روی دلهاشان آوار شد و خاطره ای دیگر بر انبوه خاطره ها افزود. قرار شد، رحلت حاج بهروز را از تلویزیون اعلام کنند. تماس لازم گرفته شد. جواب دادند حاج بهروز رده ندارد ! نمی توانیم رحلت او را اعلام کنیم.

دوستان گفتند: شاید لازم است که با... تماس بگیریم. این کار را هم انجام دادند باز هم پاسخ مناسبی نشنیدند. باور نمی کردند که چنین ماجرایی پیش بیاید.

پشت دستشان می زدند و لباشان را می گزیدند.

- او حاج بهروز است ! چطور نمی شود خبرش را از تلویزیون پخش کرد.؟؟!!

- نمی شود... !...؟... رده ندارد !

به هر کجا که فکرشان می رسید، گفتند. اخم کردند. فریاد زدند. بالاخره قرار شد ساعت ده و نیم اعلام کنند.

خیالشان راحت شد. حال می خواهند نتیجه فعالیت شان را ببینند، پس پای تلویزیون نشستند. منتظر ماندند.

ساعت ده گذشت. ده و نیم هم.

چرا اعلام نمی کنند؟!

ساعت یازده، نیمه شب تنهایی و گمنامی نزدیک می شد ؛ اما خبری از اعلام شهادت حاج بهروز نبود.

آخر شب مجری در صفحه تلویزیون ظاهر شد و خبر در گذشت هنرپیشه همکارش را در کمال تاسف و اندوه به امت شهید پرور، تسلیت گفت و خداحافظی کرد و رفت.

بچه های جنگ ! عقده های جنگ ! جهادگران جنگ ! هنوز نمی دانستند چه شده است !

صدای سرود جمهوری اسلامی از تلویزیون شنیده می شد.

شهیدان !

پیچیده در گوش زمان

                          فریادتان

پاینده مانی و جاودان                                          

                                جمهوری اسلامی ایران

وب سايت شهيد مهندس حاج بهروز پورشريفي


View My Stats