غم گفته ها و حسرت نوشته ها

در سوگ تجسم صفا و خلوص مهندس حاج بهروز پورشريفي

دلم هوای جبهه را کرده است. دلم هوای خاکریز زدن کرده است، نه در پشت جبهه، می خواهم در صد متری تانکهای سرمست عراق بلدوزرم را برانم.

دلم هوای دریاچه ماهی را کرده است. دلم شکسته است، دلم هوای پل بعثت را کرده است، دلم هوای پورشريفي را کرده است، دلم هوای سنگر کرده است، نه سنگر پشت جبهه، نه سنگر آرام گرفته از آتش دشمن، دلم هوای سنگرهای پنج ضلعی را کرده است، دلم هوای سنگرهای کنار دریاچه ماهی را کرده است. دلم هوای بسیجی خط مقدم را کرده است. می خواهم لودر سنگر آر پی جی زن باشد، در بغل بسیجی خط مقدم بمیرم. می خواهم بلدوزرم در صد متری تانک عراقی سنگر بزند، می خواهم روی پل خیبر آرام بگیرم، می خواهم در صداقت پورشريفي ذوب شوم. دلم هوای پل خیبر را کرده است. دلم هوای جاده سیدالشهدا را کرده است. می خواهم روی پل بعثت برای خودم گریه کنم، می خواهم بر عرشه کشتی نوح حاج اسدالله باشم، در کوههای کردستان رضوی را گم کرده ام، دلم بهانه طرحچی را گرفته و ناجیان را می خواهد. دلم بچه شده است و زار زار می گرید، از آن همه همت پورشريفي تا نهایت مظلومیت این مرد بزرگ، دلم هوای پورشريفي را کرده است. دلم هوای پلهای قادری را کرده است. می خواهم با پلها حرف بزنم، زار زار بگریم تا که لب باز کنند، بلکه آنها از پورشريفي بگویند. دلم هوای تنهایی پورشريفي را کرده است.

دلم صداقت شهدای جنگ را می خواهد، همه آنها که می دانند عزت چیست، آنها که شرف را در سنگر غیرت خود حفظ کرده اند، دلم در فضای غم بار کردستان،چهره آرام پورشريفي را می طلبد. دلم هوای جزیره مجنون را کرده است.

آنجا که خون شهیدان چون بمب بر سر کفر می ریخت، آنجا که خاکریز جهاد رونق گرفت تا خاموشی از جبهه ها زدوده شد. آنجا که مردان خدا تیر در کمان نهادند و بر کفر نشانه رفتند. آنجا که لوله بار مسلمین پر از تعهد بود. آنجا که کوله بار مسلمین پر از تعهد بود. آنجا که زنجیر تانک بر مظلومیت بسیجی تاخت، اما اقامت این رادمردان خم نشد. دلم هوای پندار بسیج گونه پورشريفي را کرده است. دلم هوای افکار بلند پورشريفي را کرده است. او که دل گرو بسیجی نهاد تا تدبیری دیگر همچون پل خیبر، زیر پای بسیجی مهیا سازد.

دلم نگران فرداست که نکند پورشريفي ها افسانه شوند و شاید هم بایگانی در شاهنامه زمانه و ساید هم آرام در دلهای سوخته و شاید فریاد خفته در گلوی مظلوم و شاید چشم انتظار قدم یاران. دلم هوای پورشريفي را کرده است. آنجا که دره عمیق جنگ را پل جهاد هموار می کرد، دریای بیکران جنگ را قرارگاه نور کار می کرد و پورشريفي پرچمدار بسیاری از این قرارگاهها بود.

چشم را بگویید خون گریه کند، دل را بگویید بنده پاره کند، اشک را بگویید سیلاب بشود که آیینه نمای عشق دم فرو بست.

آسمان را بگویید نقاب سرکشد که تجسم صفا در گذشت.

دریا را بگویید طغیان کند که نشانه عمق در عین سادگی رخت بر بست.

صبر را بگویید عصا بردارد که سنگ صبور، وصل به صابر شد، کوههای یخ زده غرب را، شنهای داغ جنوب را بگویید سینه چاک کنند که یار بی ادعایشان پر کشید.

اروند را بگویید موج در موج بکوبد که رام گرش آرام یافت. نیزارهای هویزه را بگویید سوز غم ساز کنند که ناجی صادقشان پرپر شد. نخلهای بی سر خوزستان را بگویید، رخت عزا بر تن کنند که هم صحبت دیرینشان بار سفر بست.

بسیجیان را بگوید ضجه کنند که مخلص درد آشنا چهره در خاک کشید.

 

فرصت پروازهای امروزی

به انگیزه عروج عاشقانه مهندس « حاج بهروز پورشريفي» مسئول عملیات مهندسی رزمی ستاد مرکزی پشتیبانی و مهندسی جهادسازندگی

یونس اصغری گللو  -  روزنامه  جمهوري اسلامي- يكشنبه 24 ارديبهشت 1384 شماره 4614 ص 10

عروج سنگر ساز بی سنگر شهید بزرگوار مهندس « حاج بهروز پورشريفي» انگیزه ای شد تا سخنی کوتاه از این عزیز بازگو شود. هر چند بیان کردن از او بسیار دشوار است اما... !

راستی مهندس پورشريفي کی بود؟! او کسی بود که در طول دفاع مقدس مسئولیت عملیات مهندسی رزمی ستاد کمتر پشتیبانی و مهندسی جنگ جهادسازندگی را داشت، ولی کمتر در ستاد می توانستی  او را پیدا کنی. او بیشترین وقت خود را در جبهه های و کنار سنگر سازان سپری می کرد، او یار و یاور دیرینه آنان بود.

او بزرگ مردی بود که در دشوارترین و سخت ترین شرایط جنگی و موانع طبیعی موجود در مناطق سعی می کرد با خلاقیت خود و دوستان، بهترین و سریعترین طراحی را برای عبور و مرور رزمندگان اسلام و پل ارتباطی عقبه و مقدم را فراهم نماید که اثرات آن در تمام جبهه ها به چشم می خورد. از غرب گرفته تا جنوب نمونه ای از این کارهای بسیـــار مهم و اعجـــاب انگـــیز حـــــاجی « پورشریفی» که نقش بسزایی در تسهیل عبور و مرور و تثبیت موقعیت رزمندگان اسلام داشت « پل عظیم» و سرنوشت ساز « خیبر» در « جزیره مجنون» و پل بعثت بر روی رودخانه « اروند»  است که شرح هر کدام دفتر جدایی می طلبد و حوصله ای بی دریغ را !

او مردی خلاق، مبتکر، اندیشمند، دارای توانایی های علمی بالا و سند زنده ای از هشت سال تحارب مهندسی – رزمی دفاع مقدس بود. با وجود او ارزش و میراث گرانبهای حماسه فرزندان این ملت در تاریخ دفاعمان ثبت می گردید که تقدیر و مشیت الهی امان نداد و او در ناگهانی از « بهار» راهی دیار بقا گردید.

حاجی خصوصیات والای داشت اخلاص، تواضع و فروتنی، ایثار و گذشت، ساده زیستی، خلاقیت، صمیمیت بدون را در خود جمع کرده بود و در یک کلام مخلصا، خالصا، « لوجه الله بود» بود او در تمام کارهای خدا را می دید و بس ! وقتی در مورد « پل خیبر» و « بعثت» با او صحبت می کردیم با لهجه شیرین « آذری» می گفت: فلانی آن موقعیت چیزی دیگری بود، حالا بخواهیم همان کار را انجام دهیم شاید نشود.!

در آن موقع خداوند نظر خاصی به عاشقان خویش داشت. ما هم اخلاص داشتیم !؟

آری!

حاجی بی ریا و بی توقع کار کوشش کرد، بی آلایش و ساده زندگی نمود و مظلومانه از « امروز» به دریای « فردا» جریان یافت !

بسم رب الشهداء و الصديقين

قصه وارستگي بهروز

دوش ديدم عارفي بعض گلو بشكسته بود

تا بگويد از چه رو بهروز ما وارسته بود.

از ازل او با خدايش عهد و پيمان بسته بود

برتر از پيمان كه بر خال لبش دل بسته بود

در ره وصلش به جانان لحظه اي از پا نشد

اندر اين ره  خستگي را پاي در گل بسته بود

لحظه ديدار با معشوق مي ديدي اگر

سينه محراب دعا و ناي چون گلدسته بود

سينه اي پر سوز بود او را و قلبي مطمئن

هر دم از اين سينه  آرامش به رگ ها جسته بود

عبد رحمان را تجسم خواهي ار بهروز بود

از قفا او دست گل را در لطافت بسته بود

او شراب صدق در جان كرده بود از جام عشق

مست صادق گشته و از هر گژي بكسسته بود

همچو ابراهيم بت هاي درون بشكسته بود

او از آتش رسته و در گلستان بنشسته بود

او غنا را در مهيا كردن جان ديده بود

پاي طغيان بسته و تسكين را بكسسته بود

ذوب مي شد تا تواند پرتو افشاني كند

شمع   در اين آستان شال غلامي بسته بود

 

يادش گرامي و راهش پرروهر باد.

 

در سوگ غرور آفرین بی غرور، نام آور گمنام و سنگرساز

 بی سنگر مهندس بهروز پورشريفي

سید احمد حسینی ( فرهاد )

 

 

شبی ســــــرد بود و پـــــــــر از اضطراب   

شبی که نمی رفت چــــــشـــــمی به خواب

شبی که فغان در فـــــغـــــــــــان اشک بود

سرود زمین و زمــــــــان اشــــــــــک بود

نه تــــــــنـــــــهـــــــا کبوتر فقط گریه کرد

که حـــــــتـــــــــی دل خیس شط گریه کرد

بهاری که بوی جـــــنـــــــون می رســـــید

زگل بـــــــوتـــــــه ها بوی خون می رسید

شبی کـــــــه گــــــــل باغ لــــــــبخند رفت

همان یار غــــــمــــــخوار " اروند " رفت

کسی که پــــــر از شــــــوق پـــــرواز بود

هـــــــمـــــــان کس که با عشق همراز بود

قــــــلـــــم باز هم سر ما چه ها آمده است !

و غـــــــــم را بــــــــین تا کجا آمده است؟

بـــــــــــــگــــــــو رفت و عشاق تنها شدند

و لــــــــبـــــهـــــــا به داد و فغان و ا شدند

بــگــــــــو رفـــــــت و از بام تن پر کـشید

بـــــه دل نــــغـــــمه " ارجعی " 1 را شنید

به فــــــرزنـــــــــــد او ما چه پاسخ دهیم؟

چه برسد ز بــــــابــــــــــا چه پاسخ دهیم؟

بگویـــــیـــم سازنده جــــــــان پـــــــنــــــاه

همان مرد پـــــاک و بـــــدور از گــــنـــــاه

از این بی پـــــــنـــــــاهــی ابا کرد و رفت

پناهی به عرش خـــــدا کــــــــرد و رفت؟

همان کس که جز عـــشـــــق کاری نداشت

زغم پر زد و درد را جـــــا گـــــذاشــــــت

خــــــدایــــــــا چه دردی از این بدتر است

که چـــــشـــــمـــــــان مادر بسوی در است

پدر هم چـــــــــه دردی بــــــــدل دارد؟ آه

و چشم انـــــتــــــظــار است و خیره به راه

برادر غـــــمـــــــش را فــــــرو می خورد

و خواهر ز غــــــم جــــــامــــه بر می درد

شـــــهــــــیــــــــــــدان ! کنون میهمان آمده

زمــــــیـــــن نـــــــــــه، که از آسمان آمده

هــــــمــــــان بـــــاغــــبـان گل " قادری "

هــــــمـــــان هـــــمـــدم و یاور " باکری "

علی (ع) گـــــــونـــــه درگـــــیر پیکار شد

و " خیبر " از او بـــــــاز تــــکـــــرار شد

همان کس که تفسیر نـــصــــر است و بس

و نقاش تصــــویر " نصر " 2 است و بس

هــــمــــان کس که " فجـری" بنا کرده بود

و نقشی ز " بعثت " بــــپـــــا کـــــرده بود

1- اشاره به آیه ( یا ایتها النفس المطمئنه ارجعی ربک... ) سوره فجر

2- در این بیت نصر اول اشاره به ( نصر من الله و فتحا قریب ) دارد و نصر دوم پل ( نصر ) می باشد.

هــــــمــــــان عـــــــاشــــــق و واله کربلا

که پل می زد از عـــــمـــــــق دل تا خــــدا

شـــــــکــــافنده قلب " اروند " و " هور "

غــــــرور آفــــــــرین، عــاشق بی غرور

همان کس که خود را به شط می زده اسـت

و سنگ شکستن به خــــــط می زده اســت

هــــمــــــــان کس که  سنگر پر از بوی او

و هر لحـــــظـــــه لــــبریز " یاهو " ی او

هـــــمــــــان کــــس کـــه دریادلی ساده بود

و دل بــــــر تـــــــــو لای حق داده بــــــود

گـــــــــــلـــــــــی پـــــاک در بوستان بسیج

چــــــــو خـــــورشـــــیـــد در آسـمان بسیج

کـــســـــی کــــــه بت نفس خود را شکست

و بر سر سفره پــــــاک یـــــــزدان نـشست

دلیــــــــــری کــــــــه در جنگ فرماده بود

و در صــــــلـــــــح فــــعــال و سازنده بود

کــــــویــــــر تــــــرک خورده را آب داد 1

و دل در حـــــریـــــــم صـــــــداقــــت نهاد

هــــــــــمان کس که اشراق از او بو گرفت

و ســـــنـــــگـــــــــر به بیدارش خو گرفت

هــــمــــــه ذکر و یاد و کلامش حسین (ع)

و مـــــظــــلـوم همچون امامش حسین (ع)

از ایـــــثــــار پــــــر بود و بی چشم داشت

و نــــــامــــــش در اعـــــماق تاریخ کاشت

حـــــضـــــورش پـــر از شادی و نور بود

کــــلامــــــش ز دلــــهـــــا گــره می گشود

 


1- اشاره به فعالیت و اجرای طرحهای آبرسانی در خوزستان و زابل.

تــــو گـــویی نـــــمــــــوده اسـت او را خدا

چــــو عــــیــــنــــیـــتی از خلوص و صفا

ســـــکــــــوتــــــش فــــراتــر ز فریاد بود

و در پــــــاکـــــــی و عــــشــــق استاد بود

هــــمـــــان کـــــس که روحش زمینی نبود

و یکدم جدا از خــــمــــیــــنــــی (ره) نبود

همان کس که رفت و غـــمــــش تــازه ماند

و غــــم دشـــــنـــــه بــــر عــمـق دلها نهاد

گــــــلـــــوی عـــــطــــــــش پر ز آوای او

و جــــبـــــهـــــه پــــر از جـــای پاهای او

چــــــگــــــونــــــــه غمش را تحمل کنیم؟

غـــــــم و مـــــاتــــمـــــش را تحمل کنیم؟

به جـــــــز صـــــبر راهی دگر هست؟ نه

و جــــــــز حــــق، پناهی دگر هست؟ نه

مــــــــزارش پــــــــر از رحمت و نور باد

و با عـــــرشـــیــــــان یــــار و محشور باد

 

لحظه های دلتنگی

                                               سید نظام مولا هویزه

بودن یا مردن اگر به عشق نپیوندند، به خاک برابر است. و بهروز در عشق می تپید جنگ که آغاز شد، مهندس بهروز پورشريفي به یاری حقیقت شتافت و یک لحظه در انجام رسالت مقدس خویش تردید نکرد. بیسترین بار مهندسی جبهه های جنوب بر دوش او بود و او بی آنکه خستگی را بشناسد شب و روز به کار و تلاش مشغول بود. دریایی ژرف و توفنده و جوشنده هر دشواری را به کام خود می کشید و در برابر مشکلات همچون کوه پای می فشرد و استوار می کرد. بهروز آتشفشانی از تحرک  و فعالیت بود. پل خیبر، پل عبور آسمانیان خاکی پوش. از رشادتهای این جهادگر گمنام خاطرات فراوان در سینه دارد. بسیار شبها که بهروز با شهامت خدایی و بی هیچ هراس، پا به پای همسنگرانش دستگاههای راهسازی عراق را از میان آب و گــل از نزدیکی منطقه دشمن به غنیمت می گرفت. بهروز به گواهی همسنگرانش، نمونه و الگوی کم نظیری از رشادت، تلاش، نبوغ، ایثار و عشق به اسلام و انقلاب و رهبر در پشتیبانی جنگ بود. او در جبهه جنگ یاور راستین سپاه، ارتش و بسیج بود زیبنده اوست که او را سنگر ساز بی سنگر بنامیم اینک او مثل یک کبوتر سپید بال تا کهکشان جاودانگی و همارگی بال گشود و از منزل تیره خاک به نهایت ابدیت به مجرد عبور کرد یادش گرامی باد.

بودن یا مردن اگر به عشق نپیوندد، به خاک برابر است و بهروز در عشق می تپید.

 

هو المطلوب

حسرت ديدار

حسرت ديدار او را مي كشم

از فراقش غرق سوز و آتشم

جرعه جرعه سوز مي خواهد دلم

باز هم بهروز مي خواهد  دلم

هاي هاي گريه دارد چشم من

راه غم را مي سپارد چشم من

واي از هجر نگاه گرم او

زان نگاه گرم و پرآزرم او

پاسدار عشق، بي صبر و قرار

واله و شيداي عشق كردگار

راست قامت، بي غرور و بي نشان

شط نورد و رهگشاي عاشقان

روزها در جنگ و شب غرق دعا

يك دم او غافل نمي شد از خدا

فصل سبز از هجرت او زرد شد

ياد هجرش درد روي درد شد

 

روحش شاد و راهش پر رهرو باد

كمترين: فرهاد  تبريز بهمن 74

 

بسمه تعالي

شمع راه

شمع راه جبهه ها بهروز بود

گوهر حق را بها بهروز بود

بر درخت علم و ايمان و عمل

ميوه صدق و صفا بهروز بود

بار ايمان گوله بارش بود و بس

عاشق ذكر و دعا بهروز بود

گوهر اشكش صداي عشق ما

دردمندان را دوا بهروز بود

از جنوب و غرب كشور كن سئوال

ره گشاي راه ما بهروز بود

گرخه و اروند را گو، يار رفت

روح اخلاص و صفا بهروز بود

يادگار باكري فرزانه مرد

بدر و خيبر را هدا بهروز بود

در نبرد جبهه فقر و غنا

شير مرد جبهه ها بهروز بود

ره رو خط خميني در عمل

پير و روح خدا بهروز بود

شيعه بودن در مرام و زندگي

شيعه آن مرتضي بهروز بود

با شهيدان عهد و پيمان بسته اند

عاشق  گرب و بلا بهروز بود

خط سرخ كربلا را پاسدار

لاله رويان را صدا بهروز بود

سرور آزادگان شد رهبرش

پيرو آل عبا بهروز بود

اي سرايي رادمردان زنده اند

روح الاما سعي بهروز بود

 

رستم شاهمرادي سراي

74/2/12

وب سايت شهيد مهندس حاج بهروز پورشريفي


View My Stats