حاج بهروز آقا

شاید تابستان سال 61 بود که قرعه حج به نام وی افتاد. دوستان خبر دادند که خودت را برای زیارت خانه خدا آماده کن.

برای جوان عاشقی چون مهندس پورشريفي، شور و شعف ناشی از این خبر، غیر قابل وصف است. آنچنان خوشحال شد که در پوست خود نمی گنجید. ولی این شادمانی چندان طولانی نبود. یاد مسئولیت های جنگ که دیگر مثل نماز یومیه از تعلقات خاطرش شده بود و رسیدگی به آن را بر خود فرض می دانست، به سراغش آمد و او را در یک دو راهی قرار داد. مجبور بود به « احد الحسنین» - یکی از دو خوبی – قناعت کند. اما کدام یک را انتخاب کند که از دیگری باز نماند. جبهه یا حج؟

این مساله تا مدتها مشغولش کرده بود و تا اینکه، تنها راه منطقی را در این دید که ضمن سرعت بخشیدن به طرح های نیمه تمام، از نظر مدیریتی، کارها را چنان تقسیم کند که هیچ مساله ای پیش بیاید.

حاج بهروز مستطیع شده بود. البته منظور استطاعت مالی نیست. منظور استطاعت معنوی است. او از نظر روحی به حدی از بلوغ رسیده بود که نیاز به حج، برایش چیزی مثل نیاز به آب شده بود.

در اینجا دو نکته قابل ذکر است. شاید منظور از استطاعت مالی این باشد که حاجی به حدی از توانایی رسیده است که قابلیت خرج مال در راه زیارت خانه خدا دارد. به دست آوردن این قابلیت جز با بلوغ فکری میسر نیست. نکته دوم این که وقتی در مرحله ای از زندگی حس کردی که دیگر شرایط موجود، موجب ارتقاء روحی و تکاملت نمی شود، بدان که نیازمند یک مهاجرتی، یک جهش، یک پرش. باید اتفاق جدیدی بیافتد.

آنچه که حاج بهروز را به سفر حج ترغیب می کرد همین بود. اتفاقی جدید که غنچه های نشکفته گلستان وجودش را شکوفا کند.

در سفر حج هم هر جا مجال خدمت بود، خود را می رساند. وقتی برای رسیدگی به معلولینی که در سفر حج حضور داشتند داوطلب خواستند، بلافاصله آماده خدمت شد و لحظه ای تردید نکرد.

مهندس حاج بهروز پورشريفي !

حاجی مهندس بهروز پورشريفي !

یکی از دوستان پرسید: « آقای پورشريفي، حالا چکار کنیم؟ مهندس صدایت کنیم یا حاجی؟»

در جواب این سوال از حاج بهروز، این بیت از سعدی مناسب حال است:

بنده را نام خویشتن نبود             هر چه ما را لقب دهند آنیم

الحق که او جز بندگی کردن، کار دیگر برای خود سراغ نداشت، نام یا ننگ مایه افتخار یا نگرانی اونبود. برای اینکه هیچ وقت در بند این و یا گرفتار آن نمی شد. چنانکه تا آخر عمر هم نه به دنبال نام رفت و نه از ننگ گریخت. همچنان گمنام باقی ماند و در گمنامی، از جان و دل خدمت کرد. «مهندس محمد خلیلی» می گوید: « پاییز سال 61، وقتی حاجی تازه از سفر آمده بود. او علاوه بر این که جنگ را سرلوحه کار خود قرار داده بود، در ستاد بازسازی مناطق جنگی نیز حضور فعالی داشت و بر خلاف این که این مناطق هنوز هم زیر آتش شدید دشمن بود. هیچ گاه بازسازی آن را فراموش نمی کرد.

یک بار در منطقه ای که پیش از آزاد سازی مین گذاری شده بود. مشغول تحقیقاتی بودیم. هنگامی که ساعتی در منطقه گشتیم ناگهان موضوعی در ذهنم درخشید. حاج بهروز که معمولا به خاطر رعایت ادب، همیشه تعارف می کرد که دوستانش از او جلوتر باشند، امروز اصلا نه تـــعــــارف می کرد و نه مجال می داد که جلوتر از او بروم. با خودم گفتم باید امتحانش کنم ؛ این بود که از او جلو زدم ولی لحظاتی بعد باز متوجه شدم که از من پیشی گرفته است. در میدان مین، اجازه نمی داد کسی جلوتر از او حرکت کند.

او اینطور بود. مخفیانه و بی ادعا فداکاری می کرد. شاید اگر دقت نمی کردی، متوجه گذشت و ایثار او نمی شدی. شاید هم رفتارش را بی ادبی و توهین تلقی می کردی. مثل همین ماجرا که من با او داشتم. خاموش و بی ادعا، کار خودش را می کرد و آدم را به حیرت می انداخت».

وب سايت شهيد مهندس حاج بهروز پورشريفي


View My Stats